«هنگام که گريه ميدهد ساز» نوشتهي احمد بيگدلي براي محمد ايوبي

احمد بيگدلي نوشتن جملههاي بسيار طولاني را ميراثي از محمد ايوبي ميداند که براي او مانده است.
اين داستاننويس در پي درگذشت محمد ايوبي، يادداشتي را با عنوان «هنگام که گريه ميدهد ساز» در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گذاشته كه متن آن در پي ميآيد: «ساعت نزديک به ده صبح است؛ صبح روز نوزدهم ديماه همين سال؛ سالي که در آن هستيم، سالي که آمده است تا خيليها را با خودش ببرد. ميآيم مينشينم پشت ميز توي اتاقم. شب را خوب خوابيدهام و سر حالم (کمتر سابقه داشته). اتاقم پر از بوي گل نرگس است. بچهها ديروز عصر از توي باغچه چيدهاند و گذاشتهاند توي گلدان، توي اتاقم. سر ميان گلها فرو ميکنم و نفس ميکشم تا از عطرِ نرگس لبريز بشوم. پرده را کنار ميزنم. آسمان هم امروز به شدت آبي است، آنقدر آبي که فراموش ميکني چشم از آن برداري. (عجيب است. نيست؟) هيچ به فکرم نميرسيد که اين همه، بايد نشانهي اتفاقي باشد که نزديک است خبرش را بشنوم. همين بيخياليهاست که امورات آدم را در اين دنيا ميگذارند.
تلفن زنگ ميزند. سلام. صدا غمگين است. صدا را ميشناسم: دختري از ايسنا که هميشه وقت با من تماس ميگيرد و شاداب است. آنقدر عاطفي است که باورت نميشود و حالا صدايش سرشار از اندوه است و من توي باغ نيستم. ميپرسد: با نوشتههاي محمد ايوبي چقدر آشنا هستيد؟ فکر ميکنم لابد قرار بزرگداشتي گذاشتهاند و بايد دربارهاش چيزي بنويسم. اما با دلواپسي ناب خود، ميپرسم: چطور؟ ميگويد: محمد ايوبي مرد؛ ديشب در بيمارستان.
از خودم انتظار دارم به شدت گريه کنم. عجيب است، بغض آمده و گريهاي در کار نيست. دارد خفهام ميکند. فکر ميکنم رشتهي الفت سيوهشت سال ميان ما را چطور مرگ به اين آساني پاره کرده است، بدون اينکه مرا در جريان گذاشته باشد؟ لااقل بايد خوابش را ميديدم، يا اينکه آسمان اينطور صاف و زلال نبود. يا گل نرگس با اين بوي غريب و... . ياد بورخس ميفتم در داستان الف: «بئاتريس ويتربو در يک بامداد سوزان ماه فوريه، پس از آنکه توفان درد را شجاعانه تحمل کرد و حتا براي لحظهاي ضعف يا ترس به خود راه نداد، مرد». بورخس بيآنکه خواسته باشد، ناگهان با اين حقيقت مواجه ميشود که هيچ چيز در اطرافش تغيير نکرده است. همه چيز سر جايش است. حتا سيگار جديدي را در تابلوي اعلانات تبليغ کردهاند و از اينروست که غمگين ميشود. من بورخس نيستم، در اطرافم چيزي که خبر از تغيير ناگهاني بعد از مرگ ايوبي را بدهد، نيست. اما تغيير عجيبي در درونم هست، من تغيير کردهام. بغضي که ميآيد تا نگذارد گريه کنم، دارد خفهام ميکند. چه بيخيالانه شب را به صبح رساندهام. حال آنکه ايوبي در بيمارستان روي تخت دراز کشيده بود و داستان نانوشتهي مرگش را مينوشت: تولد 1321، اهواز؛ مرگ: 19 ديماه.
با ايوبي از سال 1350 آشنا شدم. اما پيشتر داستانهايش را خوانده بودم. زماني که اولين داستانم سال 1347 در «فردوسي» چاپ شد، محمد ايوبي چهرهي شناختهشدهاي داشت. آشنايي ما در تابستان و در کرمانشاه بود، کلاسهاي فوق ديپلم. شبهاي داستانخوانياش را در خرمشهر با اشتياق تمام بيدار مينشستم و صبح روز بعد با يک خورجين کتابهايي که او برايم نسخهپيچ کرده بود، برميگشتم هفت تپه، بعد شوش، بعد ذفول و بعد اهواز و بعد تهران.
اولين نمايشنامهي تلويزيونياش را با نام «هنگام که گريه ميدهد ساز» به کارگراني علي صيادي در تلويزيون ديدم. تشويقم کرد که من هم با لهجهي دزفولي تلهتئاتر بنويسم، نوشتم و از آن پس، بيشتر نمايشنامه نوشتم تا داستان.
محمد ايوبي يادآور داستاننويسان جنوب است؛ بهرام حيدري، اصغر عبدالهي، محمد بهارلو، علي گلزاده، قاضي ربيحاوي، پرويز مسجدي، ناصر مؤذن، نسيم خاکسار، عدنان غريفي، شهرنوش پارسي پور و... . در «فردوسي»، «خوشه» و در بسياري از نشريات ادبي آن روزگار داستان چاپ کرده است، داستانهاي زياد. آيا کسي هست که حوصله بکند و آنها را جمعآوري کند؟ سالها پيش جُنگي به نام «خزه» را در اهواز منتشر کرد و حالا وبلاگي دارد به نام خزه.
همسر نخست ايوبي، شريک انديشهها و نحوهي تفکرش هم بود. دوازده سال پيش يا کمي کمتر، به علت بيماري سرطان درگذشت. مرگ او، ضربهي سنگيني بود به روحيهي محمد ايوبي. نيما و صنم، که چقدر اين دختر وابسته به پدرش هست (بود)، يادگار اين دورهي خوش زندگي اوست. اين سالهاي آخر را به دخترعمويش گذراند، زني بغايت صبور.
راه و رسم داستانهاي کوتاهش را دوست داشتم؛ اما شيوه و روش نوشتنش را در رمان نه. از آن لذت ميبرم؛ اما حوصلهام نميگيرد. آخر من هفتماهه به دنيا آمدهام. هرچند نوشتن جملههاي بسيار طولانيام ميراث اوست که برايم مانده.
از نوشتههاي ايوبي آنچه يادم ميآيد، اينهاست: «جنوب سوخته»، «طيف باطل»، «راه شيري» (که گفتوگوي اوست با همسر از دسترفتهاش و به ياد آوردن خاطرات بسيار)، «پايي براي دويدن»، «مراثي بيپايان»، «شکفتن سنگ» و نمايشنامهي «همزادان ماه». فکر کنم اين اواخر يکي دو تا رمان ديگر نيز از او چاپ شده باشد.
دلم نميخواست بميرد. حالا زود بود. قلبش و ريهاش امانش را بريد. مرد و حالا فقط ياد و خاطرهاش براي من مانده، براي کسي که سي سال ايوبي را در خاطرهاش محفوظ نگه داشته بود و از اين پس ناچار است بدون او نگه بدارد.»
انتهاي پيام
- در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
- -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
- -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
- - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بیاحترامی به اشخاص، قومیتها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزههای دین مبین اسلام باشد معذور است.
- - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر میشود.
نظرات