«پروين اعتصامي و نازك الملائكه به عشق زميني اکتفا نميکنند و معتقدند که عشق بايد متصل به موجودي ماورايي و غيرمادي شود، تا آرامش واقعي را در پي داشته باشد. هر چند پروين از همان آغاز، عشق جسماني را متصل به عشق الهي ميکند و نازک پس از شکست در عشق زميني، به عشق ماورايي روي ميآورد.»
به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «عشق در آيينهي اشعار پروين اعتصامي و نازک الملائکه» عنوان مقالهاي است برگزيده در پنجمين همايش تعامل ادبي ايران و جهان، كه چندي پيش برگزار شد. آنچه در پي ميآيد، متن اين نوشتار است:
«کار ما عشق است و مستي، نيستي در عين هستي
بگذرد از خودپرستي هر که با ما کار دارد
سخن از عشق و دولت پايندهي آن، همزاد و همراه هميشگي بشر بوده است. جذبه و کششي که سراسر وجود را فراگرفته، از تأثير تجلّي عشق است؛ عشقي كه چون آتش ميسوزاند و ناپاكيها را پالوده ميكند. مولانا ميفرمايد:
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر که اين آتش ندارد نيــــست باد
آتش عشق است کاندر ني فتاد
جوشش عشق است کاندر مي فتاد
عشق بر هر دل به گونهاي مينشيند و فريادش از هر زبان به گوش ميرسد. فريادها همه از عشق است و نواها نامکرر و نو:
يک جمله نيست غم عشق و اين عجب
کز هر زبان که ميشنوم نامکرر است
در اين مقاله بر آنيم تا اين اكسير حياتبخش را در شعر فارسي و عربي و از ميان سرودههاي دو زن شاعر يعني، پروين اعتصامي و نازك الملائكه جستوجو كنيم و احوال اين دو شاعر را در بيان سوز و اشتياق درونيشان نظارهگر باشيم.
اين بحث در دو بند مورد بررسي و كاوش قرار گرفته است:
1- تصوير عشق حقيقي در اشعار پروين اعتصامي و نازک الملائکه
2- گلگشتي در عشق زميني پروين اعتصامي و نازک الملائکه
در اين پژوهش دو فرضيهي بنيادين مطرح است:
1- آيا تصوير ارايهشده از عشق حقيقي و مجازي در اشعار اين دو شاعر، يکسان است؟
2- تفاوت نمودهاي عشق در اشعار نازک و پروين چگونه است؟
کليدواژه: ادبيات تطبيقي، پروين اعتصامي، نازک الملائکه، عشق، عشق حقيقي و عشق مجازي.
در توصيف عشق گويند: «عشق ميل مفرط است و به معناي فرط محبت و دوستي و آخرين پايه محبّت و هدف غايي حيات». معني و مفهوم زندگي آنگاه به حقيقت ميپيوندد که مقصود نهايي، يعني وصل حاصل شود. ادبيات بويژه شعر، مشحون از عشق و راز و رمزهاي آن است. شاعران در معني عشق و بيان احوال عاشق و معشوق و تب و تاب ايشان بسيار سرودهاند؛ بدانگونه که اگر عشق را از شعر جدا سازيم؛ آنچه ميماند؛ کالبدي است بي روح (بهار45)
مروري بر زندگي پروين اعتصامي
پروين اعتصامي، سخنسراي بلندآوازهي ايران در اسفند 1285 هجري شمسي در تبريز ديده به جهان گشود. پدرش - يوسف اعتصامي - از نويسندگان و انديشمندان و مترجمان و آزاديخواهان صدر مشروطيت و نخستين رييس کتابخانهي شوراي ملي و سردبير مجلّهي ادبي بهار بود. (آرينپور: ج 2،539) پروين نخست در محضر پدرش علم آموخت و سپس در تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1303 به اخذ ديپلم نايل شد. وي در سال 1313 به ميل پدر تن به ازدواج داد. زندگي در کنار مردي که فرسنگها با دنياي دروني پروين فاصله داشت، آثار مخرّبي در روحيهي وي پديد آورد، که بازتاب آن در برخي از اشعارش نمايان است:
اي گل تو ز جمعيّت گلزار چه ديدي؟
جز سرزنش و بد سري از خار چه ديدي؟
رفتي به چمن ليک قفس گشت نصيبت
غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي؟
درگذشت پدر شکستي دوباره براي پروين بود و او را بيش از پيش آزرده و افسرده ساخت. پروين برخلاف ديگر شاعران از خود سخن نميگويد؛ لکن خطوط اصلي چهرهي ادبي، ذوقي و فکري او از لابهلاي اشعارش به خوبي نمايان است. هيچيک از قشرهاي اجتماع از شاه و وزير، قاضي و وکيل، حاکم و محتسب و كارگر و كشاورز، زن و مرد از گسترهي انديشه و ديدگاه ذوق و شعر او به دور نمانده است. قالبهاي رايج اشعار پروين بيشتر قطعه، مثنوي و قصيده است. از نظر ويژگيهاي لفظي و معنوي و فکري، سادگي و رواني را از سبک خراساني و شيوايي را از سبک عراقي گرفته و احساسات و انديشهها و پيامها ي نو را با استادي هر چه تمامتر در آن قالبهاي کهنه ريخته است. از نظر شيوهي بيان، بيشتر اشعار او سمبوليک است. واژهها، تركيبها و تعبيرهاي دشوار و ديگر پيچيدگيهاي لفظي و معنايي در ديوان او بسيار اندك است. (احمدي گيوي 21) ديوان اشعار وي مشتمل بر ششهزاروپانصد بيت است، که بارها و بارها تجديد چاپ شده است.
پروين در فروردين 1320 بر اثر بيماري حصبه درگذشت و در آرامگاه خانوادگي در قم به خاک سپرده شد.
اينکه خاک سيهش باليــن است
اختر چرخ ادب پــــــــروين است
گرچه جز تلخي از ايّـــــام نديد
هرچه خواهي، سخنش شيرين است (ديوان 86)
مروري بر زندگي نازک الملائکه
نازك الملائكه در 23 آگوست 1923 ميلادي در خانوادهاي متموّل در بغداد متولد شد. نازك تحصيلات خود را در بغداد به پايان رساند و در سال 1939 در رشتهي زبان و ادبيات عربي از دانشسراي عالي بغداد فارغالتحصيل شد. او از همان كودكي گرايش شديدي به ادبيات و شعر داشت.
اولين شعرش كه آن را پيش از هفتسالگي سرود ، شعري عاميانه بود. در دهسالگي نيز اولين قصيدهي فصيح خود را به رشته نظم کشيد. نازك در دانشسراي عالي به مناسبتهاي مختلف اشعار خود را ميخواند و آنها را در مجلات مختلف عراق به چاپ ميرساند. (بصري: ج2،563) البته هيچكدام از اين اشعار در ديوانهاي او نيامده است. زمــاني كه در دانشـگاه تحصـيل ميكرد، در سال 1947 اولين ديوان شعر او با نام «عاشقة الليل» چاپ شد. در همين ايام بود که نازک نخستين گام بزرگ خويش را در نوگرايي برداشت و با قصيدهي الکوليرا، انقلابي در دنياي شعر عربي پديد آورد و در اين قصيده، قواعد عروضي را ناديده گرفت. در سال 1949 دومين ديوان شعرش با نام «شظايا و رماد» را منتشر كرد، كه در مقدمهي آن، بحث مفصّلي دربارهي نظريهي عروضي جديدش ارايه كرد و شاعران را رسماً به شعر نو فراخواند. نازك همزمان با تحصيل در دانشسرا و دانشگاه، به يادگيري موسيقي و تئاتر نيز اهتمام ورزيد. او با اينكه در رشتهي ادبيات عربي تحصيل ميكرد، به زبان انگليسي علاقهي فراوان داشت. آشنايي با زبان انگليسي به او كمك كرد تا بتواند اشعار شاعران انگليسي را مطالعه كند و با آنها بيشتر مأنوس شود. شعر نو محصول آشنايي وي با آثار شاعران انگليسيزبان است. عشق و علاقهي نازك به ادبيات، او را بر آن داشت تا به يادگيري زبان فرانسه نيز روي آورد.
در سال 1957 سومين ديوان او با نام «قراره الموجه» به چاپ رسيد. اولين كتاب نازك در زمينهي نقد با نام «قضايا الشعر المعاصر» با مقدمهي همسرش در سال 1962 به چاپ رسيد. در سال 1964 نازك و همسرش - دکتر عبدالهادي محبوبه - براي تأسيس دانشگاه بصره به آنجا رفتند. اقامت آنها در بصره چهار سال به طول انجاميد و در اين مدت، همسرش رييس دانشگاه بصره بود. با بركناري محبوبه از سمت رياست دانشگاه بصره، آنها راهي كويت شدند و در دانشگاههاي آنجا به تدريس پرداختند. نازك در سال 1990 بعد از حملهي عراق به كويت، مجبور شد به عراق بازگردد. پس از آن مدتي را در آمريكا به سر برد و تا چندي پيش كه از دنيا رفت، با تنها فرزندش در مصر زندگي ميكرد.
تجلّي عشق حقيقي در شعرهاي پروين
بسياري بر اين باورند که پروين توجّهي به عشق نداشته است و اثري از اين عنصر در ديوان او نميتوان يافت. لکن اگر به اشعار وي نيک نگريسته شود، خواهيم ديد که عشق در ديوان او ماندگارترين و برجستهترين عنصر است. بيت ذيل شاهدي بر اين ادعاست:
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پيوند
تو حرفي خواندي و من دفتري چند (ديوان 263)
ملکالشعراي بهار در مقدمهاي که بر اولين چاپ ديوان پروين نگاشته است، ميگويد: «شايد خوانندهي شوريدهسري از ما بپرسد: - پس اين ديوان، دربارهي عشق که تنها چاشني شعر است، چه ميگويد؟ - آري نبايد اين معنا را از ياد برد؛ زيرا هر چند شاعرهي منوّر را عزّت نفس و دورباش عصمت و عفاف رخصت نداده است که يک قدم در اين راه بردارد، اما چون نيک بنگري، صحيفهاي از عشق تهي نمانده است: لکن نه آن عشقي که در مکتب ليلي و مجنون درس ميدادند - عشقي که جور يار، زردي رخسار، جفاي رقيب، سوز و گداز فراق و هزاران افسانهي ديگر جزو لاينفک آن بود، عشقي که امروز مفهوم حقيقي خود را از دست داده و و جز الفاظي چند بر زبان مقلدان مکتب قديم از آن بر جاي نيست. چنين عشق و طريقهي مبتذل، در اين ديوان نميتوانست به وجود آيد؛ زيرا با حقيقتگويي، مخالف و با شخصيت گوينده نيز مغاير است.» از اين معنا که بگذريم، قدم به وادي عشق حقيقي مينهيم. عشقي که شاعران بزرگ در برابر آن سر نياز فرود آوردهاند، عشقي است به حقايق و معنويات. عشقي که بنيان آفرينش انسان است و چنين عشقي اساس ديوان پروين است. هنر شاعرهي ما در اين است که توانسته اين معني عظيم را در جايجاي گفتار خويش با اسلوبي لطيف بپروراند و حقيقت عشق را چون ميوهي پاک منزّهي که از الياف خشن و شاخ و برگ بيهوده و مسموم جدا ساخته باشند، با صفاي اثير و رخشندگي نور و چاشني روح بر سر بازار سخن رواج دهد.
اين محبت و عشق حقيقي است که خميرمايهي شعرهاي پروين را ميسازد و در سراسر ديوانش جلوهگري ميكند. عشق به حقيقت به منزلهي بوتهي آزمايشي است که آلودگيهاي مادي را از روح ميزدايد و دل را تجلّيگاه انوار الهي ميسازد. عدهاي از شرارههاي عشق ميسوزند و خاکستر ميشوند. پر واضح است هر كه به قلب عشق راه يابد، به جهان و هر آنچه در آن است، توجه نخواهد داشت؛ از اين رو مردم ديوانهاش ميخوانند. غافل از اينکه او ديوانهي عشق حق است. پروين، مجانين حقيقت را خردمندتر از عاقلان ميخواند؛ زيرا اين ديوانگان ماوراي دنياي عقلاني بشر سير ميکنند؛ دنيايي که "بهشت اندر بهشت" است، که کوچکترين مشابهتي به دنياي مادي ندارد. عاشقان حقيقت از غير خدا غافلاند و اگر کودکان خاکستر بر ديدگانشان فشانند، ديدهي دل را از ظلمت جهان خاکي فرو بسته، به دنيايي نظر ميافکنند که "جلال اندر جلال" است.
تو مرا ديوانه خواني اي فلان
ليک من عاقلترم از عــاقلان
گر که هر عاقل، چو من ديوانه بود
در جهان بس عاقل و فرزانه بود
عارفــــــــان کيـــن مدّعا را يافتنـــد
گم شدند از خود، خدا را يافتند
من همي بينم "جـــلال اندر جــلال"
تو چه ميبيني به جز وهم و خيـــــــال
من همي بينم "بهشت اندر بهشـــت"
تو چه ميبيني، به غير از خاک و خشت (ديوان 273)
پروين در قطعهي "سفر اشک" همهي اسرار عشق و اندوه خويش را در قطرهي کوچک اشک خلاصه ميکند. گويي "بر سپهر تيرهي هستي" او جز اين قطرهي شفاف، "ستارهي روشنيبخشي" وجود ندارد و اين زماني است که در دل پروين "موج و سيل و فتنه و آشوب" برميخيزد و درياي وجودش طوفاني و متلاطم ميشود.
اشک پروين شبنمي است که "در گلستان وجود بر گل رخساره"ي او ميتابد و آن را شادابي ميبخشد؛ اشکي که جايگاه آن خانهي دل بوده و اسرار جان را با تمام وجود نيوشيده است:
موج و سيل و فتنه و آشوب خاست
بحر، طوفاني شد و ترسيد و رفت
همچو شبنم، در گلستان وجـــــود
بر گــــل رخسارهاي تابيد و رفت
مدتي در خانهي دل کرد جــاي
مخزن اسرار جــــان را ديد و رفت
رمزهاي زندگــــــــاني را نوشت
دفتـــر و طومار خود پيچيد و رفت (111)
اشک او ثمرهاي است که از درخت عشق ميرويد؛ درختي که ريشهاش از زميني پاک، آب حيات مينوشد و شاخسار آن در گلستان ديدگان، جاي دارد، همان اشکي که:
قاصد معشوق بود از کوي عشق
چهرهي عشّاق را بوسيد و رفت (111)
پروين معتقد است که در عشق حقيقي، نفس بايد قرباني معشوق شود:
اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن
دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نزد شاهين محبت، بـي پر وبــــال آمـــدن
پيش باز عشق ، آييــن کبـــوتـر داشتــــن
سوختن، بگداختن، چون شمع و بزم افروختن
تن به ياد روي جانــان اندر آذر داشــــتن
اشک را چون لعل پروردن به خوناب جگر
ديده را سوداگر ياقوت احمر داشتن
هر کجا نور است، چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است، خود را چون سمندر داشتن (172)
آنچه از اين ابيات برميآيد، توصيف عشقي است عاري از ماديات بشر امروزي، عشقي که در آن، عاشق، خويش را قرباني راه معشوق ميکند و تنها چيزي که باقي ميماند، معشوق است. و اين زماني حاصل ميشود که عاشق، دل را تهي از خوب و زشت جهان هستي داشته. (قانونپرور 316-314)
نمود عشق حقيقي در شعرهاي نازک الملائکه
گريزي به شعر نازک و مقايسه آن با اشعار پروين، مخاطب را به عشقي متصل ميسازد که تناسبي با عشق حقيقي پروين ندارد. نازک با اينکه به عشق توجه ويژه داشته، ولي تجلي عشق حقيقي در اشعارش کمرنگ مينمايد، او سعي دارد عشق مادي را متصف به صفات الهي كند:
حبّي الإلهـيُّ النقـيُّ ظلـمتَه
و وفاءُ روحي الشاعريِّ العابدِ (ديوان: ج1، 522)
به عشق الهي و پاك من، و به وفاي روح شاعرانه و پرستشگرم ستم كردي.
نازك در برخي اشعار خود بر کلمهي "المعبد" تکيه ميورزد، تا فضايي ديني و معنوي بر عشقش بگستراند. (عباس 35).
نازک گاه آرزوي وصال دارد و گاه آرزوي فراق. اين تزلزل و عدم آرامش، خود بهترين گواه بر راضي نشدن او به عشقهاي زميني است. او متمايل به عشقي است که فراتر از حسابهاي مادي باشد و معشوقي که باعث رشد و تعالي او شود:
و ما كنت أعلم أنّك إن غبتَ خلفَ السنينْ
تخلّف ظلّـكَ في كل لفـظٍ و في كلّ معني
و في كلّ زاويةٍ من رؤايَ و في كلّ مَحْـني
و ما كنتُ أعلمُ أنّكَ أقوي من الحاضـرينْ (ديوان: ج2، 328)
و نميدانستم كه اگر تو در وراي سالها پنهان شوي،
سايهات در هر لفظ و هر معنايي جانشين ميشود،
و پيچ و خم ديدگاه مرا مي گيري.
و نميدانستم كه تو از همه حاضران قويتر هستي.
اين ابيات و ابيات پس از آن به خوبي نمايانگر عقيدهي شاعر نسبت به حقيقت عشق است؛ عشقي که در وجود همه کس و همه چيز تجلّي يابد و اين معشوق است که از همه قويتر و ماندگارتر است. نازک متذکر ميشود که چه بسا اگر روزي اين معشوق، دستيافتني شود، همچون بقيه اسير ماديات و شهوات شده و ديگر مجالي براي عشقورزي به معناي حقيقي باقي نميگذارد. لذا اين معشوق براي هميشه بايد در پس پرده باقي بماند.
گلگشتي در عشق زميني پروين
عشق، زادهي احساس است و آدمي از همان اوان زندگي با آن سر و کار دارد. عاشق نميتواند سرّ درونش را پنهان سازد و حتّا اگر چنين کند "رنگ رخساره خبر ميدهد از سرّ درون". شاعر براي التيام بخشيدن به زخمهاي درونش، شعر را به عنوان بهترين ابزار بيان احساسات درونياش انتخاب كرده است.
پروين نيز از اين قاعده مستثنا نيست. او در برخي از اشعارش از زبان گل و بلبل به شرح خصوصيات شاعري ميپردازد و اشتياق درونش را از زبان آنها بيان ميکند:
نهفت چهره، گلي زير برگ و بلبل گفت
مپوش روي، به روي تو شــادمان شـدهايم
مسوز ز آتش هجران هزاردستـــــــــان را
به کوي عشق تو عمري است داستان شدهايم (158)
پروين در قطعهاي به صراحت آدمي را از سبکساري در عشق و هوسراني بر حذر ميدارد:
بکاست آن که سبکسار شد، ز قيمت خويش
از اين معامله ترسيده و گران شدهايم
دو روزه بـــود هوســــراني نظربــــــــــازان
همين بس است که منظور باغبان شدهايم (159)
پروين از عشق راستين اينگونه سخن ميراند:
عشــــــــق آن اســت که در دل گنـــجد
سخن است آن که همي بر دهن است
بهــر معشـــــــوقه بميـــــرد عاشـــــــق
کار بايد، سخن است اين، سخن است (83 و 84)
و بدينسان راه عشق را از هوسهاي زودگذر جدا ميسازد و آن را برآمده از دل ميداند و مشروط به عمل صادقانهي عاشق ميکند. از دريچهي نگاه او"سخن عشق نه آن است که آيد به زبان"
پروين معتقد است که عاشق راستين بايد خويش را در معشوق فاني بيند؛ آن سان که از او هيچ نماند و اگر جفايي از معشوق به او رسيد، لب به شکوه و شکايت نگشايد. او در شرح احوال "پروانه و شمع" با زيبايي بينظيري عاشق راستين را به تصوير ميکشد. آن زمان که شمع، بيخبر از جان پروانه از غيبت او ميگريد و مينالد، اين پروانه است که بيادّعا وجود خويش را در پاي شمع فاني ساخته.
من به پاي تو فکندم دل و جان
روزم از روز تو، صـد ره بتر است
بر خود سوختم و دم نـــــزدم
گرچه پيرايهي پروانه پر است
کس ندانست که من ميسوزم
سوختن، هيچ نگفتن هنر است (77)
پروين از خود گفتن را صفت مردم کوتهنظر ميداند و تنها جايي از خويش سخن ميراند که پاي عواطف بشري در ميان است؛ هر چند در دلش غوغايي برپاست و آتش عشق در وجودش فروزان. به راستي اين آتش از کدامين روزن، در درون احساس او راه يافته است؟ بابا طاهر از دست "ديده و دل" نزد حق فرياد برميآورد، که از روزن چشم است که پرتوي روي دلدار فضاي سينه را دربر ميگيرد. پروين نيز در قطعهي "ديده و دل" شرح اين اشتياق ميکند. روزي ديده از دست دل شکوه ميکند و از انديشههاي خام و هوسهاي بيجاي دل ميگويد که موجبات بدنامي او را فراهم کرده و وي را به چشمهي جوشان خون تبديل كرده است. ديده، دل را به تماشاي درياي عشق و امواج خروشان فتنهي آن ميخواند و به او متذکر ميشود که با اين سلوک، گوهر جان را از دست داده است:
ز بحر عشــــــق، موج فتنه پيــداست
هر آن کو دم ز جانان زد، ز جان کاست (263)
در برابر اين شکوهها، دل بينوا، ديده را مخاطب قرار ميدهد و لب به سخن ميگشايد که:
تو رفتي و مرا همراه بـردي
به زندان خانهي عشقم سپردي
مرا کار تو کرد آلودهدامـن
تو اول ديدي آنگه خواستم من (263)
ديده در ادامه به دل ميگويد: - اين تو بودي که راه عشق را براي من پاک و بيخطر نشان دادي و حال آن که پرتگاهي بيش نبود. تو به آرزوي وصال خرسند گشتي، اما هجران، تار و پود مرا از هم گسست:
تو گفتي راه عشق از فتنه پاک است
چو ديدم، پرتگاهي خوفناک است
اگر سنگي ز کـــــــوي دلبـــر آمد
تو را بر پـــاي و مــا را بر سـر آمد
بتــي، گر تير ز ابروي کمـــــــان زد
تو را بر جامه و ما را به جــان زد
تو را يک سوز و ما را سوختهاست
تو را يک نکته و ما را سخنهاست (263)
در اين قطعه، پروين با هنرمندي تمام و از زبان ديده و دل، سوز عشق را بيان ميکند. تصوير عشق مادي از نگاه او، تصوير پرتگاهي خوفناک و کشنده است؛ اما او اين عشق را با تمام سوز و گدازهايش به جان دوست دارد و آرزو ميكند:
در هجوم تركتازان و كمانداران عشق
سينهاي آماده، بهر تيرباران داشتن (173)
پروين، زندگي را بي وجود دلبري زيبا، سرد و خاموش ميبيند؛ زيرا تنها نيروي عشق پايدار ميتواند وجود آدمي را چنان نيرو بخشد كه خود را از اين درياي بيکران به ساحل نيکبختي رساند.
ببايد دلبــــــــري زيبا گزيدن
در او ديدن، جهان يک سر نديدن
به راه عشق کردن جست و خيزي
به شوق وصل، صلحي يا ستيزي
ز يک نم اوفتادن، غرق گشتن
ز بادي جستن، از دريا گذشتن
چو روشن شد رهم زان چهر رخشان
چه غم گر موج بينم يا که طوفان (250 و 251)
پروين فراتر از يک مرد در اختفاي نالهي قلبش تلاش کرده و خون دل خورده است؛ اما آنگاه که اندوه شام هجران، رشتهي شکيبايي پروين را گسسته، دنيايي از غم را در غزلي کوتاه گنجانده است و در عين حال ذرهاي از عفت منحرف نشده. داستان اين غزل اندوه بلبلي است که در قفس فراق گرفتار آمده است و آنچنان کوه غمها بر دوشش گراني ميکند که" اين صيد تيرهروز" بال و پر زدن را فراموش کرده و تن به قضا ميسپارد. تمام ترسش از آن است که زمان جدايي به درازا کشد و تا نوشداروي وصل به چنگ آيد، از اين سهراب مجروح ميدان عشق جز کالبدي سرد و بيجان بر جاي نمانده باشد. با وجود اين پروانهوار در آتش محبت ميسوزد و "پرواي سر" ندارد. اگر چه پيوسته اشک نميريزد، اما سببش آن نيست که "درياي ديدهي" او "گهري" ندارد؛ بلکه اين گهر را در صدف روحش مستور ميسازد، و چنين گهري البته کمياب است.
بي روي دوست شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
آمد طبيب بر سر بيمار خويش، ليک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
داني که نوشداروي سهراب کي رسيد
آنگه که او ز کالبدي بيشتر نداشت
دي بلبلي، گلي ز قفس ديد و جان فشاند
بار دگر اميد رهايي مگر نـــــــداشت
بال و پري نزد چو به دام اندر اوفتـــــــاد
اين "صيد تيرهروز" مگر بال و پر نداشت
پروانه جز به شوق در آتش نميگداخت
ميديد شعله در سر و "پرواي سر" نداشت
من اشک خويش را چو گهر پروراندهام
درياي ديده تا که نگويي گهــر نداشت (107)
پروين در اين شعر، عاشقانهترين احساساتش را به تصوير ميکشد. هر چند در سراسر ديوان او شعري که مصاحبت مردي در آن آرزو شده باشد، نمييابيم (بهبهاني 96). ضمن اينکه يکبار هم با معشوق خود در عالم خيال راز و نياز نکرده است و همين نکته بيانگر اين حقيقت است که در زندگي او معشوقي سزاوار عشق راستين او چهره ننموده است. عمر بس کوتاه و زندگي ناموفق وي نيز دليل ديگري براين مدعاست (سلطاني گرد فرامرزي 212 و 213)
گلگشتي در عشق زميني نازک الملائکه
در بررسي اشعار نازک به مجموعهاي از عواطف و احساسات برميخوريم که آنها را دقيقاً نميتوان تحت عنوان عشق مطرح ساخت؛ ولي ميتوان عشق را تنها عامل برانگيزانندهي آن احساسات به شمار آورد. (کفراوي: ج 4، 292)
نازک در جامعهاي ميزيسته که زنان در ابراز عشق با محدوديتهايي مواجه بودهاند و بايد براي ابراز مکنونات قلبي خويش از رمز و اشاره استفاده ميکردهاند؛ لذا به وي ميتوان به عنوان يک بانوي شاعر باجرأت نگريست كه توانست در ديوانش طرحي از عشق را به تصوير كشد.
او که اولينبار عشق را در دانشگاه تجربه کرد، هرگز از آن با کسي سخن نگفت و آن را به فراموشي سپرد. شايد از آلوده شدن عشقش به هوس هراس داشته:
ملء قلبي و قلبك الحبُّ و الشّـوْقُ و لكـن نلـوذ بالكتـمانِ
كلّـما حدّثـتْك عينـاي بالحبِّ
أعاقـبْ عينـيَّ بالحِرْمـانِ (ديوان: ج1, 555-554)
قلب من و تو سرشار از عشق و اشتياق است، ولي آن را پنهان ميسازيم.
هر گاه چشمان من از عشق با تو گفتند، با فراق آنها را مجازات ميكنم.
در اين مسأله، آداب و رسوم جامعهي عراق را نيز بايد متذکر شد که در اتخاذ اين موضع قطعاً تأثير داشته است. عاشق در شعر او گريان است و به دنياي اشک و آه پناه ميبرد. عاشقي که آرام و قرار ندارد و شبها را تا صبح به شوق ديدار محبوب شبزندهدار است و معشوق در شعرش عاشق را در مسير پويايي و تحرک قرار ميدهد و صفات نيکوي انساني را در وجود او شکوفا ميسازد:
أنا لولاك كنـتُ ما زلـتُ سـرّاً
خافتَ اللحـنِ باهـتَ التلوينِ
أنتَ علّمْتَ قلبـيَ المُطْبق الكفِّ
سخاءَ النَدَي و بذْلَ اللهيب(ديوان: ج2، 550)
اگر تو نبودي من همچنان رازي بودم با لحني خاموش و پنهان و رنگي پريده.
تو به قلب دستبستهام سخاوت شبنم و بخشش شعله را آموختي.
در ديوان اشعار نازک به اشعاري برميخوريم که شاعر در آنها پس از درد هجران، آرزوي وصال دارد. او پس از چشيدن طعم تلخ فراق، خود را تنها و سرگردان ميبيند و چون به عشقش پايبند است، به جستوجوي محبوبي ديگر نميرود و از يار ديرين تقاضاي بازگشت ميکند. شاعر با يادآوري دوران خوش گذشته درصدد است تا اندکي از فشارهاي روحي خود را بکاهد، اما در خاطراتش بر چهرهي محبوب، غباري نقش بسته:
كم، في سكونِ الليلِ، تحتَ الظلامْ
رَجَعْـتُ للماضـي و أيَّامـِهِ
أبــحثُ عن حبـّيَ بين الرُّكـــامْ
فلم تَصِـدْني غيـُر آلامِــهِ (ديوان: ج1، 462)
بسيار در سكوت شب و در تاريكي به گذشته و رؤياهايش بازگشتم.
و عشقم را بين آوارها جستوجو كردم، پس غير از دردهايش چيزي سيرابم نكرد (غير از غمش چيزي دستگيرم نشد).
از آن همه خوشي و سرمستي جز اسم محبوب و انعکاس ضعيف صدايش در گوش شاعر چيزي باقي نمانده است. اما نازک نااميد نميشود و معتقد است که سرانجام پس از سالها دوري و تحمل فراق به سرمنزل محبوب خواهد رسيد؛ لذا از معشوق ميخواهد که منتظرش بماند؛ زيرا ايام وصال دوباره زندگي واقعي را به آنها بازخواهد گرداند و عشق و مودت جايگزين درد آنان خواهد شد.
علاوه بر اين، نازک ريشههاي جدايي بين دو يار را به دروغ و نيرنگ و شايد غرور بيجاي طرفين نسبت ميدهد، که اشتياق آنان را کم کرده است.
در مقابل آرزوي وصال، بخشي از اشعار او به آرزوي دوري از يار اختصاص مييابد و اين زماني است که نازک بر معشوق خشم ميگيرد. کينه، جاي مهر و محبت را ميگيرد و حتا از شنيدن اسم محبوب نيز خشمگين ميشود:
و كنت قتلتُكَ الساعه في ليلي و في كأسي
و كنت أشيّع المقتولَ في بُطْءٍ إلي الرمْسِ
فـــأدركــت و لــونُ الــيأس فـي وجــهي
بـــأني قطّ لـــم أقـــتلْ ســـوي نــــفسي (ديوان: ج2، 339)
و تو را ساعتي در شبم و در جامم به قتل رسانــــده،
و مقتول را با آرامش به سوي قبر تشييع كرده بودم
در حاليكه رنگ يأس در چهرهام بود،
فهميدم كه كسي جز خودم را نكشتهام.
نازک آن زمان دچار چنين حالتي ميشود که نغمهها و ترانههايش بيجواب مانده. او پس از عشقي مجنونوار تصميم ميگيرد که عشق را در وجود خود از بين ببرد. به تصور اينکه از محبوب انتقام گرفته، راه فراق در پيش ميگيرد؛ اما در حقيقت او از کسي جز خودش انتقام نگرفته و تنها قرباني اين ماجرا فقط خود اوست. ( الخياط 170) عاشق و معشوق شايد پس از اين همديگر را ملاقات کنند؛ اما ديگر ديدار اينان ديدار عاشق و معشوق نيست و حتا سردتر و بيروحتر از ديدار معمولي دو انسان است:
ربَّما لخّصا غرامهـما الما
ضي بشبْه ابتسـامةٍ جدْبـاءِ
ربَّما ألقيا التحيَّةَ لا عُمْــقَ لها، في بُرودةِ الغُرَباءِ (ديوان: ج2, 268-267)
وچه بسا عشق گذشتهشان را در چيزي شبيه به لبخندي خشك خلاصه كنند،
و سلامي رد و بدل كنند بي عمق، مثل سردي آدمهاي غريب (و ناآشنا).
عشق زنانهي نازک بين دو نقطه در نوسان است: نقطهاي در پايينترين پلهي نردبان عشق و نقطهاي در قلهي آن، به طوري که عشق او را ميتوان در دو کلمه خلاصه کرد: لنلتق/ لنفترق يا تعال/لا تجئ (عباس 149) نازک آن زمان نغمهي "لنلتق" سر ميدهد که دواي دردهاي روحش را در عشق و وصال به محبوب ميبيند. ترانهي حزنانگيز "لنفترق" را وقتي زمزمه ميكند که قصد حضور در دنياي واقعيتها را دارد. او ديگر نه تنها سعادت را در رؤياهايش نمييابد، بلکه قداست عشق را نيز از دسترفته ميبيند و تنها بهرهاش نااميدي و غم است. (بقاعي 48)
شاعر پس از اين نشيب و فراز در راه پرپيچ و خم عشق، نه تنها به آرامش دروني نميرسد، که نصيبش حرمان و درد و غم ميشود. او که به عشق زميني راضي نميشود، در صدد پيدا کردن معشوقي برميآيد که او را به آرامش برساند؛ به اين دليل است که سعي ميکند از مرحلهي عشق ورزيدن فراتر نرود، تا عشق براي هميشه در نظرش مقدس باقي بماند و به هوي و هوس آلوده نشود.
کلام آخر
آداب و رسوم حاکم بر جامعهي آن روز پروين و نازک گواه اين حقيقت است که مردان آن جوامع ميداني فراختر براي بيان عشق داشتهاند. نازک و پروين در ابراز عشق خود با محدوديتها و مشکلاتي گريبانگيرند، که مردان از آن فارغ بودهاند. شايد اين مسأله باعث شده است که در برخي موارد، زنان شاعر مکنونات قلبي خود را با صراحت و روشني و آزادي کامل بيان نکنند.
عشق از ديدگاه نازک، گستردگي و وسعت نظر پروين را ندارد. عشق پروين پايه و اساس هستي است و در وجود تمام موجودات سريان دارد؛ حال آنکه نازک در بسياري از موارد خود را محصور به عشق زميني کرده، هر چند که اين عشق متصّف به صفات غيرمادي و الهي است؛ ولي نازک فقط وقتي از اين عشق چشم ميپوشد، که در آن شکست ميخورد.
عشق زنانهي اين دو شاعر در هالهاي از عفت و پاکدامني است. حتا براي لحظهاي نميتوان تصّور کرد که عشق زميني و جسماني ايشان به هوس آلوده شده است. اين دو شاعر با توجه به تجربيات خاص خود، از آلوده شدن عشق به هوسها و شهوات اجتناب ميورزند و اگر جايي بيم آن را داشتهاند، از عشق صرف نظر ميكنند.
عشق پروين دربردارندهي جهانبيني و بيانگر اعتقادات اوست؛ عشقي که رنگ مذهب به خود گرفته و در مسلک عشق و عاشقي کمتر به خطا رفته است؛ اما اين مفهوم در اشعار نازک کمتر به چشم ميخورد. تزلزل و عدم آرامش روحي نازک و آرزوي معشوقي فراتر از حسابهاي مادي بهترين برهان بر اين مدعاست. نازک ره گمکردهاي در اين راه است که به دنبال عشق و سعادت در قالبهاي مختلف است.
در هيچکدام از اشعار پروين، مصاحبت مردي يا به عبارتي موجودي زميني آرزو نشده است. هر چند از عشق و خصوصيات آن، از عاشق و معشوق و از درد فراق به کرّات سخن رفته است؛ اما هيچکدام از اشعار او به صراحت و روشني به اين مسأله اشاره نميکند. حال آنکه اين معنا در اشعار نازک بخصوص آنجا که آرزوي وصال دارد، هويداست.
نازک بسياري از خصوصيات عشق را با الفاظي کاملاً معمول و مرسوم بيان ميدارد و بيشتر صفاتي را مطرح ميکند که خارج از جهان ماده نيست؛ لكن پروين درصدد اين است که صفات عشق را با آنچه لازمهي نفي جهان مادي و ملموس است، مطرح كند.
نازك و پروين به عشق زميني اکتفا نميکنند و معتقدند که عشق بايد متصل به موجودي ماورايي و غيرمادي شود، تا آرامش واقعي را در پي داشته باشد. هر چند پروين از همان آغاز، عشق جسماني را متصل به عشق الهي ميکند و نازک پس از شکست در عشق زميني به عشق ماورايي روي ميآورد.
منابع و مآخذ
- آرينپور، يحيي، از نيما تا روزگار ما، تهران، زوار، ج 2، چ 2، 1376
- اعتصامي، پروين، ديوان اشعار، به كوشش حسن احمدي گيوي، تهران، قطره، چ 6، 1381
- اعتصامي، پروين، ديوان اشعار، «مقدمهي ملك الشعراي بهار»، به كوشش حسن احمدي گيوي، تهران، قطره،چ اول، 1377
- الخياط ، جلال، الشعر العراقي الحديث، ط 2، دارالرائد العربي، بيروت، 1987 م
- الملائكه، نازك، ديوان، دارالعوده، بيروت، 1997 م
- بقاعي، ايمان يوسف، نازك الملائكه و التغيرات الزمنيه، ط1، دارالكتب العلميه، بيروت، 1995 م
- بهبهاني، سيمين، «پروين، شاعر احساس و عاطفه»، يادنامهي پروين اعتصامي، به كوشش علي دهباشي، تهران، مادر، 1370
- سلطاني گرد فرامرزي، علي، «شهر انديشههاي پروين»، يادنامهي پروين اعتصامي، به کوشش علي دهباشي، تهران، مادر، 1370
- عباس، احسان، اتجاهات الشعر العربي المعاصر، ط3، دارالشروق للنشر و التوزيع، اردن، 2000 م
- علي، عبدالرضا، دراسات و مختارات، 1987 م
- قانونپرور، محمدرضا، «دنياي آرماني پروين»، يادنامهي پروين اعتصامي، به كوشش علي دهباشي، تهران، دنياي مادر، 1370
- كفراوي، محمد عبدالعزيز، تاريخ الشعر العربي، 1971 م»
به گزارش ايسنا، اين مطلب توسط لاله احيايي - کارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي - و کبري خسروي - دانشجوي دکتري زبان و ادبيات عربي - نوشته شده و در پنجمين همايش تعامل ادبي ايران و جهان، كه چندي پيش از سوي سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي برگزار شد، برگزيده شد.
نظرات