*تا كربلاي 5* آرامگاه يادگاري؛ گفت‌وگو با مادر شهيد مرتضي فتحي:مي‌خواست گمنام بماند...مي‌گفت اگر مرا در راه خدا دادي توقع پس گرفتن نداشته باش

تصميم گرفته بودم اين بار هر طور كه شده سري به بهشت زهرا (س) بزنم. با وجود اين كه فاصله دانشگاه با بهشت زهرا (س) بود اما باعث نشد به وعده‌اي كه به خودم داده بودم وفا نكنم.

هر كسي بر سر مزار شهيدي درددل مي‌كرد. يكي از خاطرات دوران تحصيلش با دوست شهيدش مي‌گفت و ديگري از خاطرات جبهه. آن يكي هم مي‌گفت: من رفيق نيمه‌راه شدم يا تو؟ قرار نبود اين طوري از هم جدا شويم و...

غرق اين درددل‌ها بودم كه خودم را در قطعه 53 و بر سر مزار شهيد «مرتضي فتحي» يافتم. متولد 1349 و تاريخ شهادت 25/10/65 منطقه شلمچه عمليات كربلاي 5. مادر شهيد و خواهرانش دور مزارش حلقه زده بودند. به خودم گفتم حالا كه تا اينجا آمده‌ام بد نيست با خانواده اين شهيد گفت‌وگويي هم انجام بدهم. وقتي درخواستم را مطرح كردم حاضر به مصاحبه نشدند اما كم كم مادر شهيد فتحي حاضر شد چند كلمه‌اي از پسرس برايم بگويد. اصرارم براي اين كه خودش را معرفي كند به جايي نرسيد.

مادر شهيد فتحي در گفت‌وگو با خبرنگار سرويس «فرهنگ و حماسه»خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) گفت: تنها فرزند پسرم بود،پنج خواهر داشت. در كل 9 ماه به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافته بود. از نظر خصوصيات اخلاقي عالي بود. شهيد كه شد بار سومش بود به جبهه مي‌رفت. اولين بار 16 سالگي رفت و اواخر 16سالگي هم شهيد شد. دهم دي ماه رفت و 25 دي ماه هم به شهادت رسيد.

جنازه‌اش را بعد از شهادتش نياوردند و بعد از 10 سال انتظارگفتند پلاكي به اسم مرتضي فتحي پيدا شده است. من گفتم نمي‌خواهم. بعد از 10 سال، هر سال برايش مراسم بزرگداشت مي‌گيريم.

بعد از رفتنش تا 15-10 روز، نامه‌هايش برگشت مي‌خورد. كسي نمي‌گفت چه اتفاقي افتاده است؟. 54 روز بعد از اين كه نامه‌هايش برگشت مي‌خورد خبر شهادتش را به ما دادند.

بعد از اين كه خبر شهادتش را دادند خواهرهانش در بسيج به دنبال اثري از او مي‌گشتند و از آنها مي‌خواستند براي ملاحظه من هم كه شده به منزل ما نيايند اما ساك وسايلش را آوردند.

خيلي از رزمنده‌ها بودند كه پيكرشان به خانواده‌ها تحويل داده نمي‌شد. يعني پيكري نداشتند و تنها مشتي خاك يا چند تكه استخوان به خانواده‌ها مي‌دادند و مي‌گفتند اين را به نيت فرزندتان خاك كنيد، اما من قبول نكردم.

يادم مي‌آيد مرتضي موقع رفتنش به جبهه من گفت: مادر، اگر جنازه‌ام را آوردند،سر نداشتم به ياد امام حسين (ع) باش،اگر دست نداشتم به ياد حضرت ابوالفضل (ع) باش و اگر مفقود‌الاثر شدم ياد حضرت زهرا (س) باش.

مي‌گفت: مادر، شما مرا در راه خدا دادي پس توقع نداشته باش كه مرا پس بگيري. براي من گريه نكن. هميشه مي‌گفت: من يا شهيد مي‌شوم، يا اسير و يا جانباز، سرنوشت ما در دست خداست.

آخرين بار كه رفت خودش مي‌دانست شهيد مي‌شود. پشت پيراهن، روي كمربند و تمام وسايلش اسمش را نوشته بود. پرسيدم مرتضي چرا اين كار را مي‌كني؟ گفت: اگر يك روز جنازه من را آوردند و از نظر ظاهر قابل تشخيص نبود از اين طريق مي‌توانيد مرا شناسايي كنيد.

‌مي‌گفت: دلم مي‌خواهد گمنام بمانم. مثل يك رزمنده كه هيچ كس نمي‌داند او كيست من هم مثل يك شهيد گمنام بدون اينكه پيكرش را داشته باشم از او آرامگاهي را به يادگار گذاشتم.

مرتضي با عشق به جبهه مي‌رفت. با عشق مي‌جنگيد و دفاع مي‌كرد و عاشقانه شهيد شد.

انتهاي پيام

  • دوشنبه/ ۴ دی ۱۳۸۵ / ۱۰:۴۵
  • دسته‌بندی: فرهنگ حماسه
  • کد خبر: 8510-01288
  • خبرنگار :