در پایان خوانش مجموعه اشعار مازیار اولیایینیا با عنوان «میخکی بر آینه»، خواننده احساس میکند نظارهگر فیلمی سینمایی با شاتهای منسجم از خاطرات و ذهنیات شاعر بوده است؛ تمام تداعیها در جریان سیال ذهن شاعر به شکل تصاویری موجز و اثرگذار ارائه شده بهطوریکه هیچ تصویر یا واژگانی بیارتباط با نمایش و ارائۀ آن تجربۀ ذهنی و سورئالیستی نیست.
در این رهگذر، همانگونه که روند اشعار، گویی از خودآگاهی به ناخودآگاهی در حرکت است، شوک وارد بر ذهن شاعر، طبیعتاً ذهن وی را مورد هجوم خاطرات زندهیاد کیارش، که این مجموعه به مناسبت فقدان او شکلگرفته، قرار میدهد. این خاطرات و این اندوه به دغدغهای فلسفی تبدیل میشود و اضطرابهای نهفتۀ درونی شاعر، و البته بهتبع آن خواننده را، زنده کرده و بر میانگیزد.
سرنوشت مصیبتبار و دلخراش کیارش، سرنوشت محتوم همۀ زمینیان و میرایی و فناپذیری ناگزیر انسان، مضمون بسیاری از اشعار این مجموعه را شکل میدهد. این دغدغههای آزاردهنده در مواردی چنان بر ذهن شاعر چیره میشوند که ناخودآگاه در رخدادهای روزمره و صحنههای طبیعی اطراف خویش نیز نشانهها و رد پای فناپذیری را دنبال میکند ولی ازآنجاکه اگر زندگی نبود، مرگی هم در کار نبود و بالعکس، هنگامی که انسان از قطعیت مرگ مطمئن میشود، زندگی هم برای او معنادار و زیبا، تبدیل به موهبتی میشود که هر لحظه از دسترس انسان دور شده و به قلمرویی رانده میشود که با قلمرو مرگ و نیستی فاصلۀ زیادی دارد؛ قلمرویی که انسان هرلحظه به آن نزدیکتر میشود.
ولی اینهمه به معنی توقف زندگی نیست، بلکه ازآنچه ظاهراً روبهزوال است، زندگی زاییده میشود. در نتیجه، در اشعار، انگارهای متناقض نما همواره حضور دارد: «مرگی که سرچشمۀ حیات میشود.»
این دغدغه و هراس از ترک جهان هستی بنابراین، با لحظات زندگی و با خاطرات فرد گره میخورد و نشانههای آن را میتوان حتی در رخدادهای روزمره و در محیط طبیعی اطراف نیز جستجو کرد، اما اولیایی نیا اینهمه را نه مستقیماً که بهواسطۀ تصاویر موجز، فشرده و عینی و بهواسطۀ تجارب روزمرۀ انسانی، که گاه در خودآگاه و گاه در ناخودآگاه انسان نمود مییابد، بیان میکند. این ویژگی دقیقاً آن چیزی ست که به شعر او جاذبۀ شاعرانه میدهد و در نتیجه گزینش دقیق واژهها و تصاویر را میطلبد.
یادآوری فناپذیری با فاجعۀ از دست رفتن عزیزی برانگیخته میشود و اندوه ناشی از آن چنان تکاندهنده است که گویی ابتدا در خودآگاه و بیداری خودنمایی میکند و با هر شاخه و برگ درختی و هر پدیدۀ سرد زمستانی و برفگرفته تقویت میشود. ولی ازآنپس، در خاطرات و رؤیاها و حتی ضمیر ناخودآگاه متجلی میگردد. آنچه در پی خواهد آمد مروری ست بر روند اشعاری که نهتنها نمایندۀ یک تجربۀ شخصی دردناک است، بلکه نشانگر اضطراب همیشگی انسان از تهدید فناپذیری ست.
در اشعار نخستین مجموعه، همانگونه که اشاره شد، انفجار اندوه و اشارات مستقیمتر و خودآگاهانهتر به این اندوه، مشهود است.
بی تو
عکسها را مرور میکنیم
و در بیرون، گردباد
توالی خاطرهها را
آشفته میکند.
بیوقفه
چای سر میکشیم
و به شاخههایی میاندیشیم
که از انبوه خاطرههایت
به درون اتاق
سر میکشند.
مرور عکسها و خاطرات عزیزی ازدسترفته و گردباد و بروز آشفتگی جوی در بیرون این آشفتگی نظم و توالی خاطرهها را مختل میکند، همانگونه که در طول روند شعر این آشفتگی را شاهدیم. خاطرات بسیار به شاخههای متعدد درختی تشبیه شدهاند که هر کدام از شاخهها به درون اتاق سر میکشند، درحالیکه بیوقفه، و شاید با عصبیت، چای «مینوشیم.»
در شعر دوم، شاعر به مقایسۀ زبانی میپردازد که وی با آن در زمان حیات مخاطب (کیارش) ارتباط برقرار میکرد و زبانی که پس از فقدان او به کار میگیرد:
در غیاب تو
زبانی که مرا به تو پیوند میدهد
زبان نوینی ست
که هنگام بودنت
هنوز
رؤیا بود
در عکس
دو دست را
به دو سو گشادهای
تا رنگینکمانی را
از شرق به غرب جهان بگستری
شاید
این اغراق
به خندهات بیندازد
اما
استعارهایست
که بار سنگینش
در قلب زمینی ما
استوار خواهد ماند.
در حیات «تو» یعنی مخاطب، زبان، زبانی معمول و زبان محاوره بود، ولی در غیاب و نبود مخاطب، زبانی که شاعر، با آن سخن میگوید و عواطفش را بیان میکند، زبان شعر است که در عالم واقعیت رؤیا مینماید. در بند بعد، به عکسی از کیارش اشاره میکند که دو دست خود را از هم باز کرده است. آنچه این عکس به ذهن شاعر متبادر میکند این است که او بهزعم شاعر، رنگینکمانی از شرق به غرب گسترانده، یعنی سرنوشتی جهانی که از زندگی به مرگ میانجامد. شاعر، این را استعارهای از بار سنگین سرنوشت بشر از هستی به نیستی میانگارد. این اولین باری ست که اندیشۀ نیستی مخاطب جرقهای را در تخیل شاعر میزند که این سرنوشتی همگانی برای تمامی ساکنان زمین است.
در شعر سوم، با شعری روبرو هستیم که تصویری ست سینمایی از فرا رسیدن مصیبت فاجعهبار که ناگهان همهچیز چون تصویری نگاتیو به سفیدی میگراید، سکوت غالب میشود و سرچشمۀ آبشار حیات از حرکت میایستد. این توصیفی ست از قطع سرچشمۀ هستی مخاطب. با این وقفه، خاطرهها نیز یکبهیک رنگ میبازند، مانند آخرین لحظات حیات که ذهن از خاطرات خوش و ناخوش تهی میشود.
در اینجا دوباره رنگ سفید روپوش پرستاران نیز نماد مرگ و نیستی میشود، همانگونه که زبانشان به زبان مرگ و نیستی تبدیل میشود وقتی خبر شوم پایان هستی او را میآورند.
در شعر چهارم، با تصویر متناقض نمای غرق شدن در نور برای کسی که دیگر در میان ما نیست و در تاریکی فرورفته آغاز میشود:
غرق
در نوری
که واژهها را
از آن توان گریز نیست،
فرو شده
در خوابگاهی
که زندگی را بدان راهی نیست،
چشمبندی از سکوت را
بر چشم نهادهای.
و اینجا
پیکر ما را
در گیجی
و
اندوه
غسل میدهند.
مخاطب به جهانی سفرکرده که زندگی را بدان راهی نیست و سکوتی بر آن مستولی ست که نهتنها بر لبان، که بر چشمان او غالب شده است. (حسآمیزی)، ولی در بند دوم، مفهوم و تصویر غسل دادن، که در مورد مردگان به کار میرود، در مورد زندگان و وابستگانی که در بهت و گیجی و اندوه غسل داده میشوند به کار میرود و بدینسان بهتدریج انگارۀ متناقض نما در بافت مجموعه تنیده میشود و ادامه مییابد، چنانکه در یکی از زیباترین اشعار ایماژیستی مجموعه میبینیم.
در برف
اناری
ترک میخورد،
خونی گرم جریان مییابد.
از دهانۀ زخمی
که سر باز کرده است
خورشید فردا در آستان طلوع است.
تضاد رنگ سرخ خون گرم انار بر برف سرد و سفید، که نماد مرگ است، اما یادآور این واقعیت است که این زخم منشأ طلوع خورشید فرداست.
همین مفهوم متناقض نمای مرگ و زندگی در شعر شماره ۱۱ تکرار میشود ولی با بیانی دیگر. تصویر این شعر باز از خاطرات دوران کودکی شاعر در خانهای سرچشمه میگیرد که باغی روحافزا و مملو از گل داشت و به شش نخل بلند مزین بود. ولی شگفت آن است که این باغ با همۀ طراوت و شمیم شامه نوازش خاطرۀ مرگ را در خودآگاه شاعر رقمزده است:
نخستین خاطرهام از مرگ
باغی ست
که مشام را
از اطلسی و رازقی پر میکرد
و شش نخل بلند
نگاهبانش بود.
نشسته بر صندلی
در میانۀ باغ
مردی
چانه بر مشت تکیه داده بود
و به نبودن میاندیشید
و پیشانی اندیشههای من
در برابرش چروک برمیداشت.
در بهشت روییدن
عشقه
بیصدا
بر گرد نخل میپیچید و غریبهای در پناه برگ
در کمین ریشه نشسته بود.
شعر مجدداً به زیبایی پارادوکس زندگی و مرگ و زیبایی و نیستی را که با حیات بشر عجین شده است نشان میدهد. تصویر باغی به نهایت سرشار از روح زندگی با تصویر پیرمردی (باغبان پیر) درحالیکه به «نبودن میاندیشد» جفت شده و همزمان پیشانی اندیشههای شاعر جوان نیز از دیدن پیرمرد غرق در اندیشۀ مرگ چروک میخورد و پیر میشود.
این پیری زودرس شاعر به تعبیری اولین جرقۀ آگاهی وی از نیستی ست که بعدها در بیم و اضطرابهای آتی تداوم مییابد. پارادوکس همجواری مرگ و زندگی، در اوج زندگی و شادابی صحنۀ طبیعی رو در روی شاعر معنا مییابد و شاید بالعکس. در بند آخر نیز تصویر رویش با رمز و رازی مطرح میشود که از مرگ جدا نیست.
گیاه عشقه با پیچیدن به دور نخل سر به فلک کشیده آن را به دام میاندازد، درحالیکه غریبهای، همان باغبان، در «پناه برگ به کمین ریشه نشسته» است. ریشه در خاک مأوا گزیده و خودبهخود یادآور گور، جایگاه ابدی انسان است. اندیشۀ مرگ نیز در پناه برگی رخ میدهد که هنوز بر شاخه است و حیات در شریانهایش جریان دارد ولی ریشهاش پیشاپیش در گور مدفون است. شعر به زیبایی همجواری ناگزیر هستی و نیستی را به تصویر میکشد: «این دو با حضور و واقعیت دیگری معنا مییابند.» همین مفهوم در تصویری متفاوت در چند شعر متوالی یعنی ۲۲، ۲۳، ۲۴، و ۲۵ تکرار میشود:
پدرم را
به خواب میبینم
که خودروی قدیمی خود را
در کنار باغچه
پارک میکند
و پیاده میشود
در برابر ردیف گلهای آهار
مکث میکند، یک تیغه نور
از لابهلای شاخههای شمشاد همسایه میگذرد
بر آستین کتش میساید
و در خاک باغچه دفن میشود.
صفحۀ سفید دفتر شعرم
تمامی شب
چارطاق ماند
تا آنکه تو خم شدی
و پیش از ناپدید شدنت
نامفهوم پچپچه کردی.
همانگونه که اشاره شد، تخیل شاعر که با اندوه فقدان کیارش برانگیختهشده، خودبهخود از لابهلا و اعماق خاطرات سر برمیآورد و این اندوه خودبهخود سبب میشود تا وی به ناخودآگاه خویش که در خاطرات چندین دهه قبل رسوبکرده است، نقب زند. تصویر بهغایت لطیف پرتو نوری که از لابهلای شاخههای شمشاد جان میگیرد، زندگی مییابد، ولی خیلی زود در خاک باغچه مدفون میشود؛ این صورت خیال با حیات کسی که به همان زودی و شگفتی ناپدید میشود تداعی شده و پیوند مییابد.
پچپچه کردن مخاطب بر دفتر شعری باز، پیش از ناپدید شدن، گر چه تصویر و مفهوم تلخ نیستی مخاطب را یادآوری میکند، اما این پچپچه آغاز زندگی نوینی را نوید میدهد که همانا تولد شعر جدیدی از شاعر است که با آن جان مییابد. آخرین پچپچهای که گر چه نشانۀ وداع و نیستی ست، ولی نطفۀ حیات شعری تازه بر دفتر شعر شاعر است و مخاطب، یعنی همان تو، در تداوم اشعار شاعر به حیات خویش ادامه میدهد و جاودانه میشود. باز پارادوکس تولد زندگی از بطن مرگ.
بهتدریج پارادوکس حلول زندگی از دل نیستی، از تصاویر طبیعت و شعر تشخیص یافته و در وجود فرزند کیارش معنا مییابد:
پس از تو
او دیر زمانی
خواب هیولا خواهد دید
و با دستانی
که گویی دستان توست
خفاشها را
شبانه
از چهرۀ ماه پس خواهد زد.
ساعتها
روزها
و سالها
خواهد گذشت،
لحظههایی که به خواب تو راه نخواهد یافت
و اما
چون کابوسی مرموز
نبضش را
به تپش وا خواهد داشت.
چندی به انتظار تو خواهد ماند
و سپس
با خورشید
این سفر را
از طلوع تا غروب ادامه خواهد داد و آن زمان
که نه اقیانوس و
نه آسمان
تسلایی ست،
ساز تنهایی را
با یاد تو
کوک خواهد کرد.
در این شعر، شاعر با نگاهی چون نگاه یک آیندهنگر به آنچه برای فرزندی که چشم در راه پدر و بازگشت اوست میپردازد. امیدی که فقط در رؤیاها و کابوسهای وی راه دارند. در ابتدا، اندوه از دست دادن پدر چون هیولایی بر او ظاهر خواهد شد، ولی باز این دستان مهربان اوست که خفاشهای شوم تاریکی را از اطراف فرزندش پراکنده میکند تا او را بیش از این آشفته نسازند و مانع تابش پرتو ماه نشوند ولی همان کابوسهای برانگیخته از نیستی، نبض او را به تپش وا خواهد داشت و زندگی را در شریانهایش جاری خواهد ساخت.
با گذشت زمان، لاجرم چون هر انسان دیگر با واقعیت آشتی کرده و تنهایی خویش را میپذیرد حتی اگر این انتظار چون سفری از طلوع تا غروب زندگیاش، از حیات تا هنگام مرگ، ادامه داشته باشد. دیگر میآموزد که نه آسمان و نه اقیانوس وی را تسکین نمیدهند، ولی با کوککردن سازش و نواختن نغمهای نو، به زندگی خود ادامه خواهد داد. به همراه میراثی که پدر برای او بهجا گذاشته، که عشق به موسیقی و نوازندگی بود، در نغمههای سازش زندگی نوی را آغاز کرده و ادامه خواهد داد. شگفتا که در اشعار اولیایی نیا، جاودانگی بر لطافت شعر و موسیقی و هنر جوانهزده و شکوفا میشود.
در شعر ۲۴، اولیایی نیا از اشارات مستقیمتر به اندوه غیبت عزیزی، به تجربۀ شعری متفاوتی ولی با همان مضمون میپردازد:
زمانی
برای یک شقایق وحشی
شعری سرودم
تا فرصت کوتاه زندگیاش
به عشق معنایی تازه ببخشد
ازآنپس
او
همواره
با من بوده است.
این شعر موجز، سرشار از معنایی ژرف است. دوباره مفهوم جاودانگی بخشیدن به موجودی میرا در این شعر شاهد هستیم. شقایق وحشی و سرخی آن نماد عشق است، ولی عمری بس کوتاه دارد. شاعر از طریق سرودن شعری در وصف این شقایق، بدان عمری جاودانه عطا میکند، زیرا پس از سرودن شعر، شقایق همواره با او همراه بوده است. وی اینگونه از طریق شعر خود به شقایق جاودانگی میبخشد.
در شعر ۲۵، باز پارادوکس جاودانگی مخاطب در وجود و حیات فرزندش (که یادآور یکی از مضامین رایج اشعار شکسپیر است) تکرار میشود. باز اشارهای مستقیم به علاقه و هنر نوازندگی کیارش دارد که در صدا و ضربآهنگ ضربهها و زخمههای فرزندش بر ساز وی بازتاب مییابد. تصویر هماهنگ و زیبای طلوع با آغاز زندگی پیوند میخورد: زندگی ادامه مییابد و در بطن آن حیاتی، که به نظر میرسید به نیستی گراییده، در حیات فرزند تداوم مییابد که اکنون به نهالی تشبیه میشود که کسی چون مادرش «با عشق و خون و عرق» آبیاری خواهد کرد.
پس از چندی
در صدایش
صدای تو را بازخواهد یافت
و انگشتانش
ضرب انگشتانت را
تکرار خواهد کرد.
چشمهایش
با همان نگاه طلوع میکنند
و دستهایش
هنگام نواختن ساز
رد پای خاطرات تو را
دنبال میکنند.
زمین
خانه است و
خوابگاه.
نهالی را
که تو کاشتهای
کسی
با عشق و
خون و
عرق
آب خواهد داد.
پسازاین، او نیز با خاطرات پدر به او جاودانگی خواهد بخشید. در بسیاری از اشعار اولیایی نیا، این مضمون مورد تأکید است گویی انسان و حیاتش محدود میشود به گذر از این تونل زمان تا بلکه خاطراتی شکل بگیرد و این خاطرات بهانهای برای زندگی انسان شود. توسل به خاطرات تنها راهی ست که انسان با آنها لحظات باز نایافتنی گذشته را زنده میکند و بر گذر زمان چیره میشود؛ حقیقتی که متناقض نمایی دیگر را در هستی بشر شکل میدهد. در سایۀ همین خاطرات است که آلام و سختیهای خردکنندۀ حیات را بر خود هموار میسازیم.
اما چیز غریبی ست ناخودآگاهی انسان؛ جایگاه هراسهای ناشناخته. خودآگاهی ما سرشار از تصاویری ست که یکبهیک با جایگزین شدن تصاویر جدید رنگ میبازند و به اعماق ناخودآگاهی رسوب میکنند، اما هرگز از میان نمیروند و در انتظار جرقهای میمانند که بهگونهای در رؤیاها جان بگیرند و این پدیده در شعر شاعران بازتاب مییابد؛ حتی در بطری به آب افتادهای که پریزادهای در آن است که در قصهها میشنیدیم که با باز شدن بطری، دودی از آن خارج میشود که به پری زیبایی تبدیل میشود و آرزوها را برآورده میکند. به شعر هفتم توجه کنید:
بر شعلهای
افروخته بر ساحل اکنون
میسوزم
دست دراز میکنم
تا به سایهات دست بسایم،
بر پهنۀ دریا
به سوی افقهای دورتر گام میزنی.
شعر
بطری اکنون است،
به موج آینده میسپارمش.
تصویر رؤیا گونۀ فوق با رنجی دهشتناک آغاز میشود، چون با سوختن گوینده- شاعر همراه است. گذشته نیز دور از دسترس است، زیرا حتی دسترسی به سایۀ مخاطب ازدسترفته دشوار است؛ مخاطب به گذشتهای تعلق دارد که در امکان زمان حال نمیگنجد. پس گوینده به شعر متوسل میشود که به بطری سحرآمیز پریان داستانها تشبیه میشود و بر آورندۀ آرزوهاست. آنچه جلب نظر میکند، این واقعیت است که شاعر، شعر را با نومیدی و هراس نیستی به پایان نمیبرد و به نظر میرسد به تحقق آرزویی در آینده چشم دوخته که شاید باز همان اعجاز شعر باشد که نوید برآمدن آرزوها را میدهد، همانگونه که رؤیاها هراس انسان را تعدیل میکنند و به شکلی قابلتحمل درمیآورند. پس این رؤیا که با سوختن و دست نیافتن به مقصود آغاز میشود با یافتن پناهگاهی در شعر سبب تسکین میشود.
در شعر هشتم، موقعیت پرمخاطرۀ مخاطب که خود از آن آگاه بود با تصویری عینی یک بندباز مجسم میشود:
در بندبازیات
بر فراز درۀ مرگ
چنان مبهوت و دلشکسته امان کردی
که شگفتزده
بر لبۀ تکیهگاه خویش
خشکیدهایم.
چابکیات
در این فصل برگریزان
بی ریسمان پشتیبان و
تور نجات
و ارتفاع بلندت
از سطح وسیع روزمرگی ما
اصابت تندر بود.
فصلها
بر ما میگذرند و
در هر عبور خود
نامی به سرقت میبرند،
نامی
که به ابدیت
سرازیر میشود.
تصویر گسترده و ملموس بندبازی، گویای حیات پر خطر مخاطب است، بندبازی بر فراز درۀ مرگ. همۀ ما چون تماشاگران مضطرب از سقوط بندباز، ازآنچه مشاهده میکردیم وحشتزده بودیم، ناآگاه از اینکه تکیهگاهی که بر آن یله دادهایم نیز چندان مطمئن نیست. خطر سقوط تو، سقوط همگی ماست، با این تفاوت که تو از خطر آگاه بودی و ما نه.
در بند دوم همان تصویر ادامه مییابد که تصویر چابکی و مهارت بندباز است که بدون تور نجاتی و ریسمانی که بتواند از سقوط او جلوگیری کند، خطر میکند و پیش میرود. سقوط چنین بندباز ماهری گویی اصابت تندر است و به همان اندازه وابسته به شانس و اتفاق. همان است که ما همه با چشمان و دهان باز از شگفتی بر جا خشکیدهایم.
بند سوم آن گاه، تصویر زیبای فصول را مطرح میکند؛ فصولی که با تمام زیبایی هر کدام سارقی ست که در هر عبور نامی را از صفحهی حیات به سرقت میبرند و به ابدیت می سپرند. سرنوشتی مشترک که فقط سرنوشت مخاطب ازدسترفتهمان نیست که سرنوشت نوع انسان است. شاید همین تسلایی برای نظاره کنندگان است که بهرغم شگفتی از اصابت نابهنگام این تندر، میدانند که زمانی نوبت آنان برای سفر به ابدیت خواهد رسید.
ولی آگاهی از این سرنوشت مشترک، رنج واقعیت را نمیکاهد. در شعر نهم، شاعر وقوع فاجعه را به توفانی غیرمنتظره تشبیه کرده و بدینسان به احساس اندوهش عینیت میبخشد. این توفان حقیقتی را افشا میکند که گویی برگ برگ هر درخت توفانزده زبانی ست که میخواهد این حقیقت را فریاد زند. وزش توفان و پریشان کردن برگها سایه را بر سایه انباشته میکند و قلب توفان نیز از وحشت فاجعه بازمیایستد. همهچیز گویی منجمد شده و حتی «پژواک هر صدا (میماسد)» :
بر سکوی زمین یله دادم و
تاریکی
در جمجمهام هوار کشید.
حصار چوبی باغ را
باد با خود میبرد.
گنگ شده بودم در حضور توفانی
که دری بر من میگشود
و برگهایی
که بر شاخه
هر یک زبانی شد.
سایه
بر سایه
تلنبار شد.
قلب توفان از تپش ایستاد و
پژواک هر صدا
ماسید.
من
روزها را
یکی از پس دیگری
در زخم خویش
پی پروانههای مرده
کاویدم.
این زخم نو، زخمهای کهنه را نیز در ناخودآگاهی شاعر زنده میکند و شاعر در یاد از دست رفتگان پیشین، به جستجوی خاطرات آنان، که به پروانههای مرده تشبیه شدهاند، میپردازد.
پژواک و تکرار واژۀ «خاطره» در کل مجموعه مؤید ادعای نگارنده مبنی بر غور شاعر در خودآگاهی و ناخودآگاهی شخصی خویش است. خاطرات تنها یادگاری ست که از گذشتهای که چون توفان میوزد و همهچیز را با خود میبرد، باقی میماند، گویی خاطرات تنها سرمایۀ حیات معنوی انسان هستند، اگرچه الزاماً خوشایند نیستند و غالباً دلگیر و غمانگیز:
تار و پود هستی ما
خاطرههایند.
خاطرۀ خورشیدی جوان
که تا سردی استخوان
نفوذ میکند،
خاطرۀ راه پیمودن
در مسیر جنگلی
روی بستر برگ
بر زمینی
که تا عمق ریشه
خیسخورده است،
خاطرۀ
برف
در مفصل زمین
و پرواز غازهای سپید.
آنچه سبز بود و
بر شاخسار تو بود
اکنون
به رنگ زرد طلایی
زیر گام ماست.
تمام تصاویر از تجربههای شخصی شاعر از صحنههایی که در غربت و در منطقهای سردسیر سرچشمهگرفتهاند، پیوند میخورند. تصویر زمستانی، گام نهادن بر زمینی خیس و برفی و غازهای سپید در حال پرواز. رنگ سفید که با این صحنۀ سرد و برفگرفته عجین است، در ضمن با مضمون نیستی نزدیکی نمادین دارد. رنگ سفید که بر تمام فضای شعر غالب است، رنگ بیرنگی ست. همزمان، این سپیدی شاید با معصومیتی گره میخورد که پس از مرگ پدید میآید و حتی خاطرات ناخوشایند را دفن و نامرئی میکند. همچنین این سپیدی که حتی توصیف آن چشم را میزند، تصویر رؤیا گونۀ فیلمهایی را به ذهن متبادر میکند که از گذشته در خاطر زنده میشوند.
اما این برف و سرمای زمستانی نیست، بلکه سرمای پاییزی ست که با جغرافیای محل زندگی شاعر عجین است. در بند آخر شعر، جریان سیال خیال شاعر به بهاری سبز بازمیگردد که با حیات مخاطب پیوند داشت، ولی حالا همان برگهای سبز به زردی گراییده و در زیر گامهای ما بر زمین ماسیدهاند؛ بهار زندگی جای خود را به فسردگی و مرگ داده است گر چه خاطرات آن بر جامانده است.
ولی چه خوش بود دوران کودکی که با این مفهوم دهشتزا بیگانه بودیم و تصور نیستی، هراسی در ما برنمیانگیخت:
نظارهگر آمد و رفت ستارگان
از لابهلای شاخسار بید،
پرساوشی بودم
که با خنجر کودکی
بیهراس از طلسم مرگ
سر از تن پلیدی جدا میکرد.
و وقتی نسیمی سرخوش
سرشاخههای بید را
در پسزمینۀ مرموز این نظم بیکران،
میرقصاند،
جاودانگی
دور از دسترس نمینمود.
ثروتم
سه الماس
بر کمربند جبار بود و
در انبوهترین جنگل شب
گردوغبار سحابیها
به سوی منزل غایی
اشاره داشت.
با چشمان نیمباز
اکنون
جغدی مرا مینگرد.
زمانی مرگ خود طلسمی در دست کودکی بود که پلیدیها را نابود میکرد. معصومیت کودکانه و جهالت از واقعیت مرگ موهبتی بود که هر گز جاودانگی را غیرممکن نمیانگاشت و همین ناآگاهی سبب میشد کودک به جهت گردوغبار سحابیها، که به ابدیت نشانه رفته بود، بیتفاوت بماند؛ سیاهی و تاریکی جنگل انبوه، نماد همین جهل از مرگ است که اما وحشتی در کودک بیخیال برنمیانگیزد و آن نظم مرموز در بیکرانهها معنای خاصی برای او ندارد ...
اما اکنون و در عین بلوغ و درک، داستان چیز دیگری ست. اکنون جغدی با چشمان نیمباز بر او خیره شده است؛ جغدی که میتواند نماد شومی مرگی باشد که در کودکی برایش ناشناخته بود و هراسی به دلش راه نمیداد. شاید پایانی بر این گفتار آخرین کلام شعر بعدی باشد که با همان پارادوکس و یا متناقض نمای معمول آغاز میشود که:
مرگ
خالق ما
و ما
خالق خاطره
-این تجرید کلام
که درد
در آن نطفه میبندد
و زندگیمرگ و زایش
با آن
ژرفایی تازه مییابد.
اکنون آگاهی از میرایی دردناک است؛ اگرچه همین درک از وحشت مرگ به زندگی عمقی میبخشد که در کودکی از چشم ما دور بود. این رنج بهاییست که بشر باید برای درک لذات زندگی در مقابل مرگ بپردازد.
به همین سبب است که چون شعر ۱۴، با هر وزش باد و توفانی، این درک و آگاهی از سرنوشت انسان در شاعر «بیدار» و زنده میشود. این درک که «کار ما/ از ریشه روییدن است و /با باد/پنجه در افکندن، / میدانم.» اکنون دیگر میداند که توفان مرگ را گریزی نیست و باید با آن پنجه در افکند تا مجال رویش و رشد داشته باشد. مرگ و زایش بهناچار دو همزاد هستی بشر هستند. همانگونه که آغاز پاییز با مرگ رقص برگها هنگام فروافتادن از شاخهها رقم میخورد، انسان نیز در این رقص مرگ سهیم است— شادی و مرگ و آبوآتش در هم آمیختهاند:
برگ
ویرانم میکند
امروز
که روز اول پاییز است
و باد
در من بیدار میشود.
کار ما
از ریشه روییدن است و
با باد
پنجه در افکندن،
میدانم.
کار ما
از آب
زاییدن است و
در آتش سوختن.
هماغوش باد
امروز
تازه روز اول پاییز است
و «رقصی
میانۀ میدان
آرزوی ما.»
بااینوجود، در شعر ۱۵، شاعر ما را به سکوت مطلق مرگ بازمیگرداند. او سنگی در چاه میاندازد به امید شنیدن صدای آب، نماد زندگی، ولی نه از قعر زمین و نه از سوی آسمان صدایی به گوش نمیرسد؛ همهچیز نشان از مرگ دارد.
سنگی در چاه میافکنم
به انتظار صدای آب، اما
سکوت فراگیر است.
از جانب آسمان هم
بازتابی نمیرسد.
در شعر ۱۶، همچنان به تصاویر برف و مه و سپیدی مطلق میرسیم که همگی با بیرنگی روح و مرگ تداعی میشوند:
بر گونۀ راستم
برف دانهای نشست
و خستگی
در ساق پای چپم
تیر کشید.
در عصر نخستین برف
به نردههای باغ
تکیه دادم و
به سرو باغ مقابل خیره شدم
که بر سرمای خاک
قامت عمود کرده بود.
قلممو
در برف تازه کردم و
در امتداد خطوط کوه
در مهی
که قله را احاطه کرده بود
چشمهایم پیات روانه شد.
از افق تا افق
سپیدی مطلق بود.
شعر با احساس سردی برف دانه بر گونۀ شاعر و خستگی در پاها آغاز میشود که آیینه دار فضای سردی ست که از آن بوی نیستی به مشام میرسد. نخستین برف میبارد و شاعر با توصیف مناظر طبیعی اطراف، تداعی مرگ را با تصویر سروی که سرسختانه بر خاک یخزده قامت راست نموده، بازمیتاباند، درحالیکه میخواهد تصویری از مخاطب گمشدهاش ترسیم کند، به دنبال وی در فضای مغموم مهگرفته میگردد. ولی «از افق تا افق/سپیدی مطلق بود.»
این سپیدی همان سپیدی شومی ست که بوم هستی شاعر- نقاش را به بیرنگی سوق داده و نقشی بر آن میسر نیست، زیرا سوژۀ تابلوی تخیلی شاعر به ابدیت و در دل آسمان و بر فراز کوه مهگرفتۀ برفی پرواز کرده است.
شعر ۱۷ نیز به همان شیوۀ معمول با تصاویر طبیعی زمستان و تصاویری که شاعر از محیط سرد و برفی به امانتگرفته و رخدادهای روزمره آغاز میشود ولی با توجه به مضمون میرایی و نیستی که همواره در کمین انسان است، همین صحنههای طبیعی تبدیل به اشاراتی معنادار میشوند که آینهدار سرنوشت نهایی انسان است:
ماه را
شبانه
برفگرفته،
برف سنگین
و باد که از زمین برمیکندم
شاخههای صنوبر همسایه را
درهمشکسته است.
در بند بعدی شعر، تصویر لطیف، متناقض نما و گویای خراش خوردن شیشۀ سکوت، ادامۀ حیات را در همهمۀ سرما یادآور میشود. بهزعم نگارنده، خواننده نمیتواند از وسوسۀ این اندیشه که واژۀ معنادار «شریان»، که قبلاً در مورد کیارش و اشاره به بیماری قلبی وی بهکاررفته بود، در اینجا اتفاقی باشد. همه در کارند تا جریان زندگی در شهر مختل نشود و زندگی جریان یابد (اتفاقی که برای ادامۀ حیات انسان، میسر نمیشود) :
صدایی مبهم
سراسر شب
شیشۀ سکوت را
خراش میدهد:
ماشینهای برفروب در کارند
تا شریانهای شهر
بسته نماند.
در همین لحظه، مشاهدات گوینده- شاعر، وی را دوباره به جریان سیال ذهن رهنمون میکند:
در افکار زمستانی خویش
به آن سوی جهان نقب میزنم
آنجا که آتشی جانانه افروختهاند
و مردمان
از بهت غوغای شبانۀ خویش
بی خوابند.
جغرافیای دیگری ست
که در آن
آنچه استخوان سوز است
سرما نیست
و باد نیست
آنچه شاخههای صنوبر همسایه را
درهمشکسته است.
این سرمای استخوان سوز که شاخهها را درهمشکسته و تلاش بیوقفۀ ماشینهای برفروب برای گشودن راهها، ذهن او را به جهانی دیگر با جغرافیایی در تضاد مکان کنونی شاعر میبرد که در آن هرم آتش افروختهشده را میتوان حس کرد؛ این بار شاید گرمایی که استخوان سوز است محسوس است، نه آنچه شاخههای درخت همسایه را مشوش کرده است. برای لحظهای این حس، زندگی را به شعر بازمیگرداند، ولی سفر ذهن به پایان میرسد هنگامی که در بند پایانی، دوباره ما را به سکوت و سوز زمستانی و برق چشمان گوزنها پشت پنجره و از پس بخار نفسهایشان، میبرد؛ همان فضای سکوت و سرما دوباره مستولی میشود:
صدایی مبهم
سراسر شب
شیشۀ سکوت را
خراش میدهد.
برقی پشت پنجره.
چشمهای گوزنی چند
از پس بخار نفسهاشان سوسو میزند.
در شعر ۱۸ باز صحنۀ طبیعی لانۀ واژگون شدۀ پرندهای، برای شاعر سرنوشت انسان را تداعی میکند:
با ریشههای تلخ
از خواب بیدار میشوم.
لانهای
زیر سایهسار بلوط
واژگون شده است.
از این کابوس
قصد گریز دارم
اگر که آینههای تودرتوی
ما را
تا بینهایت سرنوشت خویش
تکرار نکنند.
از خواب بیدار میشوم
با تلخی مکرر این کابوس
که توفان
شبانه
لانهای را
زیر سایهسار بلوط
واژگونه کرده است.
گر چه شاعر قصد گریز از این کابوس سرنوشت نامیمون انسان را دارد، خود تردید دارد که این نیز میسر باشد هنگامی که همۀ آینههای تودرتوی حیات ما حقیقت را به ما بازمیتابانند. و درنهایت شعر با همان تصویر واژگونۀ پرندهای بیخانمان پایان مییابد، لانهای که آینهای میشود تا ما را به خود بنماید و جالبتر اینکه این هراس با ناخودآگاه و رؤیاهای شاعر گرهخورده است، همانگونه که مکرر در اشعار خودنمایی میکند.
شعر ۱۹، دوباره بازگشتی ست مستقیم به سوژه و موضوع اصلی و یا مخاطب اصلی این اشعار: کیارش. اشارههای مستقیم به خلقوخوی با ذوق و حساس او که همواره دیگران را در آن سهیم میکرد؛ اشاراتی که با زخمه زدن او بر سنتور و سهتار و تنبور، در نشستهای خانوادگی، خواب را از چشممان میربود و پژواک آن هنوز در گوش جانمان طنینافکن است و او را برایمان جاودانه ساخته:
تو
دلروشناییات را
با همه قسمت کردی
و کولهپشتی ذوق و حست را
بر پشت بسته
با خود به همهجا بردی.
مضراب
بر خوابآلودگیمان کوفتی
تا شعلهها به خواب نروند.
اکنون
اگر
کسی
سکوت تو را
هوار هم بزند
باور نخواهیم کرد.
تداوم ضربههای مضرابت
بر شریان خاطرههایمان
همچنان رساست.
اشارۀ مکرر به تصویر «شریان» قابلتوجه است که پیشازاین در اشعار دیگر بدان اشاره شد. او عشق و شور موسیقی را که در شریانهایش جاری بود به شریانهای ما منتقل کرد. پس شگفت نیست اگر اینگونه در دلوجان ما ریشه دوانده و صدای سازش همواره او را زنده نگهداشته است؛ اکنون اگر کسی سکوت وی را «هوار هم بزند، باور نخواهیم کرد.»
شعر ۲۰ که در واقع بازتاب عنوان این مجموعه شعر یعنی میخکی بر آینه است، ضمن تجسم تصاویر دلخراش فقدان مخاطب، همان هراس و حقیقت همیشگی را برای شاعر تداعی میکند و آن سرنوشت مشترکی ست که هیچکس را از آن گریزی نیست:
میخکی
در جیب کتم،
در امتداد راهرویی دراز
گام میزنم.
چهرهات را
برف میپوشاند،
و تو بی پلک بر هم زدنی
پذیرای این بارش سپید میشوی.
برای نجات تو
دستانم
بیهوده نقب میزنند،
هیچگاه
به عمق نگاهت
نفوذ
نتوانند کرد.
میخکی را
از جیب کتم
میچینم
و بیکلام
روی قامت سنگیات
بر جای مینهم. آرمیده بر زمین
گویی
آینهای
مرا به خویشتن بازمینمایاند.
شاعر میخکی را که در جیب خود کاشته، میچیند و بر سنگ مزار مینهد که بهصورت مجاز مرسل «قامت سنگی» برای اجتناب از واژههای تلخ مرگ و مزار به کار میگیرد، ولی پیکر نازنینی که بر زمین آرمیده است، بازتاب فناپذیری شاعر و همۀ انسانهای دیگر است، سرنوشتی محتوم که زمانی فرا خواهد رسید.
در شعر فوق، هم بازتاب کابوسی دیگر را میبینیم که در اشعار دیگر نیز خواب شاعر را آشفته کرده بود و هم تکرار تصویر آینه را که با انعکاس آنچه بر مخاطب ازدسترفته رخداده، همان حقیقت را منعکس میکند. گویی این حقیقت در انتظار بهانهای ست تا چهرۀ ناخوشایند خود را بنماید، چه در خودآگاهی و چه در ناخودآگاهی.
همانگونه که تصاویری که بهطور پراکنده در این شعر و آن شعر رخ نموده بود، با پیش روی اشعار، مانند شعر قبل، تصاویر بههمپیوستگی و انسجام و وحدت خود را به رخ خواننده میکشند، شعر ۲۱ نیز تصاویر سکوت و زمستان و سردی خاکستر را، بدون آنکه نیازی به اشارۀ مستقیم به واژۀ «مرگ» باشد، جایگزین مدلول میکند:
بی نو شدنی
سالی نو از سرمان گذشت
و اما
ترجیحمان این بود
که در سایۀ خویش بنشینیم و دم نزنیم.
زمستان
خاکستر سردش را
بر چهرهمان پاشید،
بی پلک زدنی
در نگاهش زل زده بودیم.
سالی که در سوگ او نشسته بودیم، نشانی از نو شدن در آن نبود و سکوت بر سخن ارجح بود. ولی بهتی که از این فاجعه بر ما چیره شده بود در تصویر زیبای پاشیدن خاکستر سرد بر چهره هایمان به تصویر کشیده شده است. ولی پاشیدن خاکستر بر چهره و چشمان، واکنشی سخت را سبب میشود، اما شدت شگفتی و اندوه از این واقعه به حدی ست که حتی چشم بر هم نزدیم و خیره نگاه میکردیم. این زل زدنها نیز نشان از آگاهی ناگهانی از مرگ و فناپذیری خویش دارد.
در شعر ۲۶، شاعر دوباره به دوران بیدغدغۀ کودکی بازمیگردد؛ دورانی که از هراسهای بزرگسالی از فناپذیری، خبری نبود و حقیقتی کوچک میتوانست، چنان به هیجان وادارمان کند که راه را بر نفس میبست:
به یاد میآورم
خوابیدن بر پشتبام
زیر بام جهان را
در تابستانی گرم
و خنکای نسیم را
در چراغانی آسمان
پنجمین تابستان زندگیام بود
و فهم تفاوت
میان ستاره و سیاره
رازی بود
که دانستنش نفس در سینۀ من حبس میکرد.
طاقباز
بر تختی از رؤیا دراز کشیده بودم
با قایقی
از چوب سرو
روانه در پی ستارهای ناشناس
آب لب پر زد
و در بستر سیلابیاش
شب را متلاطم ساخت.
مادرم
دست مرا در مشت خود فشرد.
هنوز بیدار بود
هیچیک از ما
نمیدانست
این سفر
در محدودۀ کدام تناهایی
به پایان خویش میرسد.
شعر چون با خاطرات کودکی و با همان نگاه معصومانه عجین شده است، تصاویر حسی خوشایند در «زیر بام جهان» و «خنکای نسیم» و «چراغان آسمان» آغازشده و خواننده را نیز با خود به لحظاتی مشابه از کودکی خود میکشاند. چون شاعر در دوران کودکی و نوجوانی شیفتۀ ستارگان بود و مدتی از مطالعات خود را به مطالعۀ نجوم تخصیص داد، ستارگان برایش حتی در پنجسالگی جاذبهای سحرآمیز داشت و در این شعر نیز بازگشتی به رؤیاپردازیهای خود در هنگام خواب و جادوی ستارگان دارد. تصویر زیبای آسمان واژگون بهمثابه دریایی که وی در قایق چوبی خود در جستجوی ستارهای ناشناس است، فضای رؤیا گونه و کودکانۀ شعر را دلنشین میسازد.
در بند آخر، اشاره به این واقعیت که در آن زمان دغدغۀ فناپذیری و نیستی را نداشت و از آن ناآگاه بود، او را در رؤیای ستارگان نگه میدارد و از کابوس و هراس نیستی در امان نگه میدارد؛ هنگامی که نادانی بهنوعی نعمت است!
شعر ۲۷، به نظر میرسد در سه بند خود از سه موومان (به معنای بخش کاملی از یک اثر بزرگترِ موسیقی است که خود آغاز و انجامی دارد) تشکیلشده باشد:
در نقطهای
که دو رود
به هم پیوند میخورند
زنی
به موج خیره مانده است
و آنچه رود را
در مسیر سیلابی دشوارش
زیبا میکند
تشنگی ست
تشنگی برای پیوستن.
در پیوندگاه دو رود
زنی
طرح یک چهره را
که رفتهرفته از خاطرهاش محو میشود
با قلممویی تازه میکند،
طرح گونهها و لبان را.
در نقطهای
که دو ایده
به هم پیوند میخورند
زنی
تنها
ایستاده است.
در قسمت و حرکت اول، حرکت شتابان رودخانه در مسیر سیلابی، به تشنگی رودخانه برای پیوستن به رودخانۀ دیگر تعبیر شده است.
در امواج پیوند دو رود، زن شاید طرح چهرۀ مردی را که معبود اوست و اکنون به گذشته پیوسته میبیند و گویی خود آن طرح و پرتره را بازسازی و تازه میکند.
طرح در جریان سیال رود، که برانگیزندۀ جریان سیال خیال زن است، روان میشود و آنچه باقی میماند زن است و تنهاییاش.
در جریان طبیعی سیلاب رودخانه برای لحظهای خاطرۀ ازنظر رفتهای زنده میشود، ولی در دست جریان رودخانه محو میشود. زن که خلاقانه و هنرمندانه به زنده کردن چهره و یاد معبودش میپرداخت، اکنون با تنهایی خود دوباره تنها میماند.
شعر ۲۸ همان مضمون نیستی را با خواب ماندن گره میزند، در ضمن که تصویری زیبا و پانورامیک از کلانشهری چون تهران میدهد:
شهر بزرگ
بیقوارگیاش را
زیر تور گستردۀ ماه
نهان کرده است.
باید
از شبانی اینچنین
که در پوشش غبار آن
دماوند
بی گدازه و آتش به سرفه میافتد
بسیار عبور کرده باشی.
پل
فراز پل
بر فراز پل
بی که رودی جاری باشد
و ردیف پیوستۀ چراغها
بر مسیرهای کمربندی
به گرد شهر
چنبره میزند.
آسمان آرام
و کسی
زیر پل نام تو را زمزمه میکند.
خواب میمانی و این زمزمه
در افقی غبار گرفته
محو میشود.
در بند اول، انگار که شاعر تصویری هوایی از شهر تهران میدهد. اما معمولاً در پرتو درخشان نور ماه، بینظمیها و بیقوارگیها نیز پنهان میمانند و چهبسا زیبا جلوه کنند. شاعر، طبق معمول اشعار این مجموعه، گمشدهای را خطاب قرار میدهد که شاهد چنین شبهایی بوده است، شبی دود گرفته که دماوند آتشفشانی را نیز به سرفه میاندازد، کوه عظیمی که باید با گدازه و آتش به سرفه بیفتد، از غبارهای آلاینده بر فراز آن دچار سرفه میشود.
باز در همان تصویر پانورامیک و هوایی، شهر از پلهای بیشمار پوشیده شده است. پلهای هوایی و پلهای عابر پیادهای که در زیر آنان رودی جاری نیست و ردیف چراغها به دور شاهراهها و کمربندیها، چون ماری، چنبره زدهاند. این تصویر نهچندان مثبت شهر، خواننده را برای بند پایانی آماده میسازد.
در این آرامش فریبنده، کسی در زیر یکی از پلها نام مخاطب را زمزمه میکند، ولی چون مخاطب به خواب (ابدی) رفته، آن زمزمه نیز در این غبار دلگرفته و مغموم محو میشود. تصویر غیبت و نیستی با تصویر و واژۀ «محو» تقویت میشود.
شعر ۲۹ باز اشارهای مستقیم به خلق شوخطبع و خوشرویی مخاطب ازدسترفته دارد که هر شوخی کوچکی را با لبخندی شادیآفرین پاسخ میگفت:
یک شوخی کوچک
کافی بود
تا لبانت به خنده باز شود
یک شوخ
که ذهن مرا
بیازارد، اما
تو را
برای شکفتن یک لبخند
یاری دهد.
از پشت پنجره
به نظارۀ دریا نشستهام.
توری گستردهام به پهنای حیات
تا در این پهنای متلاطم
درخور شوخطبعیات
چیزی به تور بیندازم.
دریا نماد زندگی ست و شاعر در پی شکار خاطرات گذشته است، همان دغدغهای که در بیشتر اشعار متجلی ست؛ جستجوی زیباییهای گذشته در خاطرات پیشین. وسعت دریایی که تور شاعر در آن گسترده شده، دلالت بر گستردگی و بزرگی روح مخاطب دارد تا بتواند محصولی مناسب و شایستۀ شوخطبعی مخاطب به تور بیندازد.
در شعر ۳۰ اشارههای متعدد و گسترده به نگرانیها و دلواپسیهای همۀ اعضای خانواده به خاطر بیماری کیارش دارد و این تلاطم روحی را چون موارد پیشین، در دریایی توفانزده و خروشان مجسم میکند:
از پس موجی بلند
که فانوس دریاییمان را شست،
از پس شبانی تیره
در حسرت نوری که میبایست
تپش را به قلب تو بازگرداند،
از پس نور خیرۀ روزانی
که سپیدیشان
سایهروشن واقعیت را
غرق در امواج خویش ساخت،
بیحضور تو
اکنون
به خود آمدهایم،
چشمها پر از ابر و درخت و خاطره
و اندوهی
که بر پلکها تازیانه میزند.
پرتوی نوری
از کهکشانی دور
به عمق استخوان نفوذ میکند
یادآور وحشتی
که از کهکشان به ارث بردهایم.
در این دریای توفانی و مواج، فانوس دریایی، که نور آن معمولاً راهنما و ناجی دریابانان است، در پشت امواج بلند دریا پنهان و پیدا میشود. نوری که از فانوس دریایی پراکنده میشود، نماد امیدی میتواند باشد که همه را امیدوار به رفع خطر از مخاطب میکرد، ولی امواج و پخش شدن کف حاصل از آن، دید را مخدوش میکند و مانع از آن میشود که ما نیز بتوانیم واقعیت را (که به شکل سایهروشنی به چشم میخورد) بهوضوح و آنگونه که هست ببینیم.
اکنون، گویی معنای آن امواج و واقعیتی را که در پس آن نهان بود میبینیم و به خود آمدهایم. این به خود آمدن را در خودآگاهی مکرر شاعر از راز فناپذیری انسان شاهد بودهایم: همان پارادوکسی که مرگ خود افشا کنندۀ رازهای هستی و حیات انسان میگردد. حال چشمان همۀ دوستداران کیارش سرشار از ابر اندوه و خاطراتی ست که بر پلکها تازیانه میزند. شاعر حرکت معمول و طبیعی پلک زدن را به اصابت تازیانۀ اندوه از فقدان مخاطب تعبیر میکند. آنچه در پشت سر باقیمانده، چشمانی با ابرهای اشکباران و اندوهی سنگین و تلخ است.
پرتو نوری که در بند آخر بدان اشارهشده، میتواند با پرتو نور بند اول تفاوت داشته باشد. اولی پرتو امید و آخری پرتو نور و روشنگری دربارۀ راز کهکشان هستی ست که همانا یادآور فناپذیری ماست: فناپذیریای که از کهکشان خاکی و زمینی خویش به ارث بردهایم.
و سرانجام تداوم این میراث در شعر ۳۱، شعر پایانی، به تداوم همان مضمون هراس آگاهی از میرایی و نا ماندگاری فیزیکی ست؛ این هراس در سراسر شعر با تصویر تاریکی عجین شده است:
همه ترس من
از تاریکی ست.
اگر راهی بود
تا استخوانها
به نور بدل شوند
و این سفر
تا انتهای جهان امتداد یابد،
آنگاه
میشد واژهها را اندوخت
برای روز مبادا،
و تنها به سفر اندیشید
و رسیدن به ستارۀ بعد را
در خلوت خود
انتظار کشید.
این مهلت اندک
اما
روزگار را پیچیده میکند.
سنگینی سرنوشت
که به کتفها طنابپیچ شده است،
ژرفنای پرتگاه روبرو،
و زیباییهای فناپذیر
که چشمانی گشاده میطلبند و دلی نترس ...
بذر آفرینش
همه
تاریکی ست.
شعر با ترس از تاریکی شروع میشود و از سطر سوم، جملۀ شرطی، عدم امکان تداوم و مانایی انسان را پیشگویی میکند. اگر راهی بود که استخوانها به خاکستر بدل نمیشدند، و با نور خود درخشان باقی میماندند و این سفر، که درنهایت سفر نیستی ست، سفری طولانی تا انتهای جهان میبود، آنگاه میشد واژهها را برای آینده حفظ کرد و اشعار بیشتری سرود و در عوض وقت خود را صرف اندیشیدن به سفر زندگی کرد، سفری که شاید به نور و ستاره ختم میشد، نه به تاریکی و هراس از آن ولی اینهمه ناممکن است.
در بند بعد، شاعر از این تصور خیالانگیز دست میکشد، چون سخت از کوتاهی مهلت زندگی بشر آگاه است. زندگی و روزگار انسان پیچیده میشود و سرنوشت او را در بند میکشد. با این چشمانداز دیگر نمیتوان در اندیشۀ رسیدن به ستارۀ بعدی، روزگار گذراند، چون در مقابل پرتگاهی ژرف و زیباییهای فناپذیر در انتظار انسان است که دلی نترس و بیباک میطلبد تا شهامت رویارویی با این حقیقت کابوس وار را داشته باشد.
آخرین بند شعر، نتیجهگیری این واقعیت است که آفرینش، بذر تاریکی و مرگ میکارد و از این بذر نمیتوان انتظاری جز تاریکی و نیستی داشت که سرنوشت محتوم همۀ ساکنان این «کهکشان» خاکی ست.
در یک کلام، مجموعه شعر میخکی بر آینه بهگونهای حدیث روانشناسی مرگ است؛ هنگامی که مرگی رخ میدهد، بهویژه که پر کشیدن فاجعهبار موجودی بسیار عزیز و سرشار از استعداد و شعر و موسیقی و شور زندگی بوده است، انسانها به خود آمده و به قعر راز و اسرار حیات نقب میزنند، همانگونه که مازیار اولیایی نیا در این مجموعه چنین کرده است. اگرچه وی عادت به سوگواری در مورد واقعیتهای زندگی ندارد. ولی اینکه مرگ، انسان را به درک زندگی رهنمون میکند و اگر مرگی نبود، انسان هرگز به در ک زیباییهای حیات خویش اصرار نمیورزید، متناقض نمایی ست که همانطور که در آغاز این سخن بدان اشاره شد، در تار و پود تصاویر زنده و گویای این مجموعه بافتهشده است.
شاید اگر مرگ نبود، هنر و شعر و موسیقی نیز وجود نمیداشت؛ اگر مرگ نبود انسان به جاودانگی و دست یافتن به ماندگاری نمیاندیشید.
در آخرین بند این مجموعه، «بذر آفرینش/همه/تاریکی ست» شاعر مفهوم آفرینش که، زندگی باشد را، با تاریکی، که مرگ است، در هم آمیخته است. انسان اگر طالب زندگی ست، ناچار باید به مرگ تن دهد، ولی همین هراس و دغدغۀ مرگ است که به او انگیزۀ آفرینش میدهد تا شاید با هنر خویش به جاودانگی رسد. مخاطب این مجموعه در زخمههای ساز، خاطرات شوخطبعی و روح بزرگش، در شعر اولیایی نیا جاودانه میشود. دلخوشی بشر در این است که او با حربۀ روح والا، نام نیک و هنر خود به جنگ با سرنوشت رود تا سرنوشت نتواند نام و یاد او را از صفحۀ هستی بزداید. همین خود بشارتی میمون برای بشر فانی ست و از «این جهان گذران ما را بس.»
یادداشت از: هلن اولیایی نیا، نویسنده و مترجم.
نظرات