• یکشنبه / ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ / ۱۳:۵۶
  • دسته‌بندی: علمی2
  • کد خبر: 9006-17896
  • منبع : خبرگزاری دانشجویان ایران

«به ياد کسي که به ياد مرتضي راوندي بود»

محسن دامادي (فيلم‌ساز و فيلم‌نامه‌نويس) يادداشتي را به مناسبت سالگرد درگذشت مرتضي راوندي ـ تاريخ‌نويس ـ نوشته است. متن اين يادداشت كه در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار گرفته، در پي مي‌آيد: «به حرمت کسي که حرمتِ بزرگان را پاس مي‌دارد به ياد کسي که به يادِ مرتضي راوندي بود اولين‌بار که قلم دست گرفتم، کلاس اول بودم. يعني آن روز را به ياد مي‌آورم و نسبت به قبل از آن خاطره‌اي ندارم. دبستانِ پهلوي کرمان در کوچه‌اي که از سه‌راه مي‌شد به آن نزديک شد، يک راه از کوچه‌ي اخوان روبه‌روي محله‌ي گلباز خان، ديگري کوچه‌ي آسياب و سومي از کوچه‌اي که نامش يادم نيست، ولي به محله‌ي خواجه خضر مي‌رسيد. تصويرِ آن روزها به خوبي در ذهنم مانده، درِ بزرگِ مدرسه، حياطي با کف‌پوشِ آجري، کلاسِ اول، آقاي روحي، که از همان اول، براي کج نوشتن، قلم را بين دو بندِ انگشتم مي‌گذاشت و بندهاي انگشتم را فشار مي‌داد، تا يادم بماند کج ننويسم! آن درد شديد و خاطره‌ي تلخ موجبِ دشمني من با قلم نشد، برعکس مهرِ آن را به دلم انداخت، پس از آن حتا روي کاغذِ بي‌خط، راست و صاف مي‌نوشتم و مي‌نويسم. از حواليِ دوازده‌سالگي، مهرِ خواندن به مهرِ قلم پيوست، و از شانزده‌سالگي بي آن‌که کسي بياموزد، نوشتنِ آن‌چه از کتاب‌هاي خوانده‌شده در ذهنم مانده بود، به علاقه‌هاي قديم افزوده شد تا به آن‌جا که امروز اگر به هر دليلي داستان ننويسم، کار پژوهشي مي‌کنم. فيلم‌نامه‌نويسي هم اگر ابتدا سرگرمي بود و جدي نبود، به تدريج جدي شد و مهر به قلم، حتا تا سرگرمي‌نويسي و تمرينِ خط در فاصله‌ي بي‌کاري‌هاي ناخواسته، مانندِ نشستن در تاکسي و انتظار براي رسيدنِ غذا در رستوران ادامه يافت. همه‌ي اين مقدمه را براي يک سطر نتيجه نوشتم، که بعضي وقت‌ها، از اين‌که به قلم نياز دارم و در دسترسم نباشد، غصه مي‌خورم. همواره فکر مي‌کردم اين تنها وسيله‌اي است که به آن عادتِ اعتيادآور دارم، تا رفتم پشتِ دوربينِ فيلم‌سازي و تجربه‌ي دوربين... چند روز پيش، 23 شهريور 90، به رسمِ هرساله، براي سالگردِ زنده‌ياد مرتضي راوندي که ياد و خاطره‌اش براي هميشه برايم ماندني و گرامي است، به بهشت زهرا رفتيم و ديديم که پيش از ما کسي يا کساني به يادِ او بر سرِ مزارش بوده‌اند. مردي يا زني، دختري يا پسري، دوست يا دوستاني، با کنار هم گذاشتنِ جلدهاي خاليِ مجموعه‌ي کتابِ «تاريخ اجتماعي ايران» نوشته‌ي زنده‌ياد مرتضي راوندي، ماکتي ساخته و همراه با يادداشتي بالاي قبرِ او گذاشته بودند. يادداشتي به اين مضمون که آقاي مرتضي راوندي قدرِ زحمتِ تو و کتابِ بي‌نظيرِ تو را که تاريخِ مردم ايران است و نه تاريخِ حکام، ارج مي‌گذاريم و به يادت هستيم... آن‌جا و براي نخستين‌بار پس از دلبستگي به قلم، دلم هواي دوربين کرد و نداشتم و از قلم کاري نمي‌آمد... خانواده نمي‌دانستند با اين ماکتِ زيبا که با زحمتِ زياد درست شده بود، چه بکنند. اگر در آن‌جا مي‌ماند، از باد و باران گزند مي‌يافت و اگر برمي‌داشتيم، شايد سازندگانِ آن ماکتِ زيبا، آن را براي سرِ قبرِ او ساخته بودند... اي کسي يا کساني که نام و نشان‌تان را نمي‌دانيم و با اين کار و ابتکارِ زيبا، هم مردمي را که در قطعه‌ي نويسندگان و هنرمندانِ بهشت زهرا بودند و هم خانواده‌ي مرحوم راوندي را تحت تأثير قرار داديد، ساخته‌ي زيباي شما، اکنون نزدِ خانواده است، اگر بخواهيد پس بگيريد، امانتِ شما محفوظ است؛ وگرنه، انشاءالله هر ساله، در سالگردِ وفاتِ او، آن را با خود مي‌آوريم و لحظاتي بر گورِ او مي‌گذاريم و با يادِ کسي که حرمتِ بزرگان را پاس مي‌دارد، هستيم و با اجازه‌ي مرحوم فردوسي، با اندکي تغيير در شعرِ زيباي او زمزمه مي‌کنيم: بزرگش بدانند اهلِ خرد، که نامِ بزرگان به نيکي برد.» انتهاي پيام
  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
لطفا عدد مقابل را در جعبه متن وارد کنید
captcha