خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
عليرضا طبايي، شاعري كه نخستين غزلهاي حسين منزوي را در نشريات سالهاي اواخر دههي 40 و اوايل دههي 50 منتشر كرد، در مراسم گراميداشت اين شاعر فقيد در زنجان سخنراني كرد.
وي ابتدا با تعريف شعر و شاعر، به بيان ويژگيهايي از حسين منزوي پرداخت.
به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، متن كامل اين سخنراني به شرح زير است:
«آيا در برابر شگفتي روح انسان و آنچه در فاصلهي ميان مرگ و تولد از او، نمود واقعيت ميگيرد، و در جامهي رفتار، گفتار و انديشه تجسم مييابد، با وجود تحليلها و تجزيههاي علمي، تئوريها و فرضيههاي اثبات شده يا نشده، سرانجام، با زهم بايد به همان عقايد و باورهاي زمانهاي باستان و گذشتههاي ناشناخته بازگشت كه باور داشتند هنرمندان در طول حيات خود، سرسپرده و افسونزدهي الهههاي نه گانه، يعني ميوزها - يا دختران ژوپيتر - الهههاي حامي شعر و موسيقي هستند؟ ... و بويژه شاعران را، در تمام طول زندگي، دل باخته و افسون زدهي جذبهي ناشناس و نيرومند اورفه ميپنداشتند؟ چه راز و رمزي در سرشت و سرنوشت شاعران است كه آنان را برميانگيزد تا در افسوني ناپيدا، همچون جادوزدگان، بيخويشتن و بيآن كه توان ايستادگي داشته باشند، فاصلهي ميان تولد تا مرگ را در هالهاي از افسون، در فضايي وهماندود، مانند خواب زدگان بپيمايند و همهي لحظههاي خود را در جستوجويي ابدي، در پي آن ناشناخته كه وراي انديشه و وهم و خيال است، با سودايي عارفانه، به پايان برسانند؟
نه انديشه نام و ننگ، نه اندوه فرزند و همسر و خانواده، و نه سوداي گنج و خواسته و نه هيچ عامل بازدارندهي ديگر، آنها را از اين سفر رازگونه و سهمناك بازندارد؟ آيا شعر همان افسون ناشناخته، همان كيمياي دست نيافتني، و همان جوهرهي جادويي، و سرانجام همان آب حيات و زلال جاودانگي نيست كه شاعر را برميانگيزد تا در مسير رسيدن و دستيابي به آن، پا بر سر هستي نهاده و اگرچه، شبها خشتي زير سر دارد، در همان حال بر تارك هفت اختر پاي نهاده است؟ ... راستي را حقيقت شعر چيست؟ نه از ديدگاهش كل و فرم و تجسد و چگونگي، بل از ديد چيستي و چرايي؟ ... شعر عرفان، شعر زلال شعري سر تا پا جوهرهي حقيقت، نور، كمال و زيبايي و ....
شعر هر شاعر، تصويري از روزگار او، و تصويرگر هستي مردمان عصر اوست. ادعانامهاي است عليه سياهي. گزارش خوابگرديهاي شاعرانهي او، در فضاي ناشناخته و تو در توي دهليزهاي تاريك و روشن زندگي كه گويي قرنها، در آن زيسته و هستي را تجربه كرده است. صيد لحظههاي كشف و مشهود است. دريافت امواج اشراق گونهاي كه از آفاق بيشكل و دور، آفاق وهمآلود ازلي - ابدي به سوي او ميوزد. پاسخ به پرسش مجهول و هميشگي هستي، يعني چرايي و چيستي مرگ و زندگي، هر شعر فريادي است انفجار آميز عليه ستم و تباهي. اعتراضي عصيانوار در برابر سرنوشتي فاجعه آميز. سرنوشت فاجعهبار انسان، و انسانيت مخدوش شدهي عصر خود. او به ياري همين فريادهاست كه همه ديوارها را ويران ميسازد، زنجيرها را از دست و پا و گردن انسانيت فرو ميريزد و به آيندگان گزارش ميكند. گزارشي از روزگار تلخ و مصيبت زده انسان معاصر كه زير آوار سنتهاي سيماني و هجوم مدرنيسم كه پا بر پيكر نيمه جان انسانيت در حال زوال نهاده، و او را بدل به ابزاري ماشيني ميخواهد، دست و پا ميزند. آن هم با چهرهاي مسخ شده، و قامتي كه اگاه از شدت گرسنگي و حسرت به اسكلتي متحرك مينمايد، و گاه از فرط فربهي و آماس در حال تركيدن است. شعر، گزارشي است به آدميان، به آينده. تا در لحظههاي داوري، آنان را به سوي حقيقت رهنمون باشد. شعر هر شاعر، برآيند تجربههاي زيستي اوست كه فرجام در شكلي از حديث نفس، و در جامعهاي از تصوير صحنههاي گوناگون، و در قالب بيان تجربههاي انساني - تاريخي او، به مخاطب عرضه ميگردد و اگر از آبشخور پاك آگاهي و آدميت برخوردار باشد، سكوي پرش او به سوي جاودانگي خواهد بود. موفقيت و كمال شعر هر شاعر را بايد در ميزان خطر كردن او، در تجربههاي زباني و ارايه شكلي تازه از برداشتي ديگرگون از زندگي، در زير آسماني دانست كه قرنها پيش از اين درباره آن گفتهاند در زير آسمان خدا، هيچ چيز تازه نيست!
و شاعر كيست؟ انساني همسان سيزيف و هم سرشت پرومته. استوار مردي پاك نهاد كه هر صبحدم، سنگ سرنوشت را بر دوش گرفته و پاهايش، سپيده را به غروب ميپيوندد. روح او، همپاي تن او، عرق ميريزد، رنج را تجربه ميكند و با ديدگان ناباور در مييابد كه در سپيدهدم ديگر، آن سنگ نه بر فراز قله كه بر دامنهي فرودين بر دوش اوست.
شاعر امروز، در خيابانهاي بيانتهاي جهان معاصر، سرگردان و درمانده راه گم كرده، قدم ميزند، و از پرسههاي بيسرانجام خود با زبان گنگ مانند خوابزدگان گزارش ميدهد؛ آن هم به كساني كه يا نميشنوند يا خودش گوشهاي خويشتن را در هجوم در هم آميختهي فريادها و اصطكاكها با سيمان پر كردهاند. شاعر آفريننده، اما از لوني ديگر است. انساني است آزاده، خليفهي خداوندي كه اگرچه او را به دانايي و نيرو، يگانگي و پاكي، و عالم در همهي قلمروهاي دانش و بينش و علم و عمل ميستايد و عارفانه و خاضعانه ميپرستد، اما خطايي كه به باور او بر قلم رفته است بر نميتابد و بر ديدگان خطاپوش و نظر اغماضگر، درود و آفرين ميفرستد. گاه در عصياني زودگذر، ارجوزهگويان، فرياد برميآورد كه اگر بر فلك دست مييافت، آن را از گردش ميانداخت و آن چنان فلكي از نو، پي ميافكند كه زير رواقهاي آن آزاده آسان به كام دل برسد و ديگر هستي ميدان تاخت و تاز زورمداران تاريخ نباشد كه چون زر در ترازو دارند، زور در بازوان نهفتهاند.
شاعر، واژهآفرين و از ديدگاهي هستي بخش است. به ياري واژهها، دنيايي ديگر خلق ميكند و ابزار او كلماتند. به يگانگي با اشياء و به سخن ديگر به يگانگي با واژهها ميانديشد، عرق ريزي روح خود را در كار خلق دنيايي آرماني ميكند. همان گونه كه در آغاز كلمه بود و كمله نزد خدا بود و كلمه خدا بود. او هم با آميختن با واژهها، با يگانگي با اشيا و كلمات خود واژه ميشود. به خلاقيت ميرسد و جهاني از نو ميآفريند. گاه ويران ميكند تا به سازندگي برسد. بزرگان راه را به او نمودهاند، او هم ميخواهد حرف و گفت و صوت را بر هم بزند، و با دهاني به پهناي فلك با انسان آرماني خويش سخن بگويد، طرح دنيايي نو را بريزد، سقف آسمان را بشكافند، طرحي نو درافكند و به ياري كلمات و انديشه لشكر غم را فرو كوبد، پرده از رخ طامات بافان برافكند و پاي چوبين استدلاليان و آنان كه از عقل ميلافند را بكشند. عالمي از نو بسازد و آدمي از نو. با چراغ روشن، در روز به جستوجوي انسان آرماني خود برميخيزد و اگر از همراهان سست عناصر، دلش گرفت رستم دستاني را خلق ميكند كه يك تنه با گرز گران خود، لشكر اختران را به مرزهاي دور پراكنده سازد.
اين جامه بر اندام و بالاي شاعراني زيبنده است كه زبان روزگار خود و مردم عصر خويشند. شناوري او در لحظههاي كشف و شهود شاعرانه و رفتار سنتي و حسي او با زبان، و اشتهاي او به نوجويي و بازآفريني شعر او را بدل به منشوري ميكند كه ميتوان، جاودانه در آن انعكاس رويكردها، خلاقيتهاي زباني و تصويري و رفتار تازه با زبان و چهره انسان و حقيقت هستي را ديد و دريافت.
اين درآمدي بود براي شناخت چرايي و چيستي شعر و شاعر. و امروز كه در اين مكان گرد آمدهايم تا نام و آثار يكي از چهرههاي شعر معاصر و تلاش پرثمر او، يعني حسين منزوي را پاس بداريم، ميتوان گفت كه منزوي به راستي مصداق همان باور باستاني در مورد دلسپردگي به افسون جادوگر شعر بود. در طول زندگيش حتا دمي از جذبه اين افسون رها نشد. گويي براي يافتن دلدادهاي ناشناخته، اثيري و دست نيافتي، بايد از همه چيز بگذرد. لحظه لحظه زندگي را شيفتهوار، به جرياني زودگذر و فريبنده بسپارد. با تلخيها پنجه درافكند و خود را به خشم و خروش امواج حوادث زمانه بسپرد. و از سفر رنگين خود، در عرصهي حقيقت و واقعيت، در قلمرو رؤيا و بيداري، هديههايي ارزشمند، سرودههايي سخته و به آيين پرداخته و سرشار از خون و عصب و تپش، و آكنده از شيوايي و حرارت به دامن روزگار بريزد. هديههايي گاه رشكانيز، و در همه حال زيبا و تازه. حلههايي در خور و زيبندهاي بالاي عروس شعر. تنيده ز دل و بافته ز جان. نام حسين منزوي، همراه با آثارش درخشان و تابنده به تاريخ گره خورده است.
و سخن آخر اينكه اين افسوس و دريغ از من روي بر نميتابد كه چرا زمانه را با اهل هنر، آشتي و الفت و مهر نيست. چه تلخ است آزمودهها را آزمودن، كه باز هم پس از رويكرد مرگ، نام و آثار هنرمندي را گرامي ميداريم. آيا هنگام آن نيست كه زنگها به صدا درآيد؟ همين امرز، و همين امروزها هستند كساني از اهالي هنر و شعر كه اگر به ياري آنان، برنخيزيم اگر دست كم، گوشهاي از زندگي آنان را سامان ندهيم، باز هم در گردهمآيي ديگري بر كوتاهي خود افسوس خواهيم خورد. آرزو ميكنم گوشهاي شنوايي باشد. چنين باد»
انتهاي پيام كد خبر: 8303-12006 |